چند میگیری فیلم نسازی؟
(رضا) پدر زخم خورده ایست که پس از ۲۰ سال به ایران باز می گردد تا با کمک دوست قدیمیش (رضا) که یک سرهنگ موفق پلیس است هم ناجی (سیامک)پسر در دام افتاده اش از تباهی و مرگ باشد وهم شاهد سقوط (فرشته) همسر سابق و معتادش. و در این راه با مسائل و مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می کند تا در انتها به رئیس بزرگ می رسد و ظاهرا او را هم شکست می دهد و پسرش را از دام آدم های بد رها می کند. نه اشتباه نکنید این خلاصه ای از یک فیلم هندی درجه دوم با شرکت آمیتا باچان و شاهرخ خان و... نبود. این خلاصه فیلمی ایرانی به نام رئیس بود آن هم به کارگردانی استاد کهنه کاری چون مسعود کیمیایی.
واقعا نمی دانم برای نوشتن از رئیس باید از کجا شروع کنم چون هنوز تحت تاثیر شوک وارد آمده از دیدن فیلم قرار دارم. فقط همین را می توانم بگویم که آخرین کار کیمیایی بیش از آنکه به یک فیلم اجتماعی شبیه باشد به هضیان های یک گنگ خوابدیده شبیه است.
اگر بخواهیم با کمی اغماض رئیس را آخرین قسمت از سه گانه ای بدانیم که با سرباز های جمعه آغاز و با حکم ادامه پیدا کرد. به این نتیجه خواهیم رسید که کیمیایی با رئیس تیر خلاص خودرازد و در حالی که بدبین ترین پیگیران آثارش با توجه به اینکه پس از فیلم پریشانی چون سربازهای جمعه شاهد فیلم منسجم تر و قابل قبول تری چون حکم بودند گمان می کردند این سه گانه در آخرین اثر او به اوج تکامل و انسجام خواهد رسید. در حالی که ورق برگشت و رئیس تبدیل به یکی از بدترین فیلم های کارنامه کیمیایی شد.
با این پیش زمینه وارد بررسی دقیق تر رئیس کیمیایی می شویم.
فیلمنامه رئیس: کیمیایی خود معترف است که فیلم هایش از آغاز تا کنون روایتگر زندگی شخصیت هایی هستند که در دنیای اطرافشان غریبه اند و شاید هیچ تعلق خاطری به زندگی امروزی خود ندارند و دائما در خاطرات و نوستالژی های شخصی خود سیر می کنند. خب با این چنین تعریفی که کیمیایی به طور ضمنی از شخصیت های آثارش ارائه می دهد به راحتی می توان نتیجه گرفت که بهترین راه برای روایت زندگی چنین انسان هایی رفتن به سراغ نوعی روایت قدیمی یا بهتر بگویم کلاسیک است. کیمیایی تمام گذشته و تمام حافظه سینمایی اش با فیلم های سینمای کلاسیک آمریکا پیوند خورده وتمام شخصیت های دوست داشتنی اش در سینما، متولدتنها یک روایت اند آن هم روایت کلاسیک، با توجه به چنین مسئله ای و همچنین در نظر گرفتن این مطلب که کیمیایی خود شیفته و عاشق سینمای کلاسیک است. چگونه می توان قبول کرد که کیمیایی بتواند در یک فضا و روایت مدرن شخصیت های آثارش را آن هم با همان تعریفی که از آنها شد_جای دهد. هنگامی که این شخصیت ها با چنین فضایی غریبه اند. اتفاقی که به خصوص در سه فیلم آخر کیمیایی به چشم می خورد و در رئیس به اوج خود می رسد و همین مسئله است که با عث می شود تا کیمیایی نتواند شخصیت هایش را_ اگر بتوان گفت شخصیت_ پرورش دهد وبرای آنها پس زمینه های اجتماعی و فرهنگی تعریف کند و این کار باعث می شود شخصیت های فیلم هایش تبدیل به مترسک هایی شوند که مشخص نیست از کجا آمده اند و به کجا می خواهند بروند و تنها دیالوگ هایی را جلوی دوربین تکرار می کنند و این معضل باعث پس زدن تماشاگر، عدم همزاد پنداری و در نتیجه سقوط فیلم می شود. اتفاقی که در رئیس به بیدترین شکلش می افتد.
رئیس برخلاف عمده آثار کیمیایی که با یک سکانس میخکوب کننده آغاز می شوند، با یک سکانس کسل کننده، از برخواستن یک مرد اسلحه به دست از یک زباله دانی خارج شهر شروع می شود و با حرکات اغراق آمیز او ادامه میابد. و پس از آن هم شاهد سکانس کش دار و بی محتوای درمانگاه هستیم به طوری که می توان 10 دقیقه ابتدایی فیلم را بسیارهرز و بیهوده دانست، بیهودگی که در اکثر سکانس های فیلم به چشم می خورد و در سکانس میهمانی پایانی فیلم به اوج خود می رسد.
شخصا سکانس میهمانی خانه رئیس را برای کیمیایی سکانسی تاسف بار می دانم ، سکانسی ناشیانه به لحاظ فرمی و تهی به لحاظ محتوایی و بسیار فانتزی و مضحک_ از میهمانی حکم هم بدتر_ سکانسی که ساخت آن تنها از یک فیلمساز تازه به دوران رسیده و فاقد هرگونه بینشی بر می آمد.
دیگر مشکل فیلمنامه رئیس حضور کاراکتر های زائد و اضافی در آن نظیر طلا، همکار سرهنگ،دکتر _آن هم با آن همه تاکید بر روی شخصیت و دیالوگ هایش می شود_، دوست قدیمی رضا که جای رئیس را به آنها نشان می دهد و حتی خود رئیس است. کلیه این کاراکترها به لحاظ فیلمنامه ای فاقد هرگونه پرداخت شخصیتی و کارکرد روایی اند و با توجه به تاکید بیش از حد کیمیایی بر روی این کاراکترهاکاملا اضافی به نظر می رسند. به خصوص خود رئیس که با آن مونولوگ های عجیب و غریب که مشخص نیست که رو به چه کسی می گوید. گویی این مونولوگ ها تنها بهانه ایست که ما رئیس را ببینیم و با پس زمینه های اجتماعی او آشنا شویم که ای کاش هیچوقت نمی دیدیم.
مورد دیگری که در بررسی فیلمنامه های کیمیایی همیشه دارای اهمیت است و جای بحث دارد دیالوگ های شخصیت های کیمیایی است. شاید به راحتی می توان گفت شخصیت های کیمیایی با نوع دیالوگ هایشان برای مخاطب تعریف می شوند و در ذهن ها می مانند. اما باز هم جای تاسف دارد که رئیس از این قاعده نسبتا پایدار مستثناست و تنها چند دیالوگ خوب اما بسیار کوتاه_ آن هم با طرز بیانی بد بازیگران_ درفیلم وجود دارد و عمده دیالوگ های فیلم، دیالوگ هایی سطحی و پیش پا افتاده اند که به ورود ما با دنیای شخصیت ها هیچ کمکی نمی کنند. به طور کلی می توان گفت رئیس دارای فیلمنامه ای بسیار ضعیف از هر نظر و غیر قابل قبول از استادی چون کیمیایی است.
کارگردانی رئیس: آثار کیمیایی همواره حتی اگر فیلمنامه های قوی نداشتند از کارگردانی هوشمندانه و استادانه ای برخوردار بودند. که نمونه متاخر و بسیار خوب آن را در حکم شاهد بودیم که یک کارگردانی استادانه با دکوپاژهایی هوشمندانه و میزانسن هایی فوق العاده باعث نجات یک فیلمنامه متوسط شده بودو کارگردانی کیمیایی در شاهکارهایش که دیگر نیازی به تعریف ندارد. اما باز هم رئیس یک استثناست و دیگر از آن میزانسن ها و دکوپاژهای پیچیده خبری نیست و پلان های فیلم جز در چند مورد کوتاه اغلب پلان هایی ساده و پیش پا افتاده اند که تنها فیلمبرداری خوب علیرضا زرین دست باعث نجات بسیاری از پلان های فیلم شده است.
بازیگران رئیس: کیمیایی در جایی گفته بود هیچ بازیگری نمی تواند در فیلم های من بد بازی کند. اما رئیس ورق را برگرداند و بالاخره بازیگران کیمیایی موفق شدند تا بد بازی کنند. بازی های رئیس به طور مشخص یک سروگردن پایین تر از بازی های تمام آثار کیمیاییست. بازی هایی بی حس و سرد و مصنوعی به طوری که حتی بازیگران در گفتن دیالوگ های کیمیایی هم مشکل دارند. این قاعده در مورد تمام بازیگران یا به قول کیمیایی ستاره های رئیس از جمله غریبیان، تارخ، شکیبایی و ارجمند نیز به چشم می خورد. و تنها مورد استثنا بازی زیبا و نسبتا کوتاه اکبر معززی در نقش اکبر است که فوق العاده متفاوت وزیبا بازی می کند و طرز گفتن دیالوگ ها، راه رفتن وحتی ظاهرعجیبش با آن کلاه حصیری و سیگار گوشه لب که مارا بی اختیار به یاد مزرعه داران فیلم های وسترن می انداز گویی کیمیایی این کاراکتر را از فیلم های کلاسیک مورد علاقه اش نظیر خوشه های خشم جان فورد غرض گرفته باشد.
باقی بازی های فیلم به خصوص بازی غیر قابل تحمل و اغراق شده پولاد کیمیایی با آن ظاهر عجیب و غریب _که نشان می دهد کیمیایی این روزها فیلم های پلیسی درجهدوآمریکایی زیاد نگاه می کند_ بسیار نامربوط از آب در آمده اند.
رفاقت در رئیس: رفاقت های معروف کیمیایی در فیلم هایش در رئیس به آبکی ترین و بدترین شکل ممکن نشان داده می شود. دو رفیق که بعد از سال ها با آن خاطره های مشترک سینما و ساندویچ یکدیگر را دیده انددر سرد ترین و غیر کیمیایی ترین حالت ممکن به دیدار هم می روند آن هم در مکانی که کیمیایی می توانست یک سکانس شاهکار بیافریند، یعنی سینما رکس، این دو رفیق باهم دیدار می کنند و چند دیالوگ نا مربوط به هم می گویند که بیش از آنکه حرف هایشان بوی سینما بدهد بوی ساندویچ می دهد. تنها نماد نیمچه رفاقتی که در رئیس وجود دارد در دستبندی خلاصه می شود که روزگار به دست آنها زده و تنها نقطه اشتراک و پیوند امروزی آنهاست. که آن هم جای بحث فراوان دارد.

تفاوت عشق و ناموس و زن در رئیس: به طور کلی زن در آثار کیمیایی دارای جایگاهی مخصوص به خود است که مستقیما با نوع نگاه وبیمش کیمیایی به آدم های اطرافش در ارتباط است. چگونگی و نوع حضور زن در آثار کیمیایی بحث مفصلی است که در این مقال نمی گنجد اما تنها می توان به این نکته اشاره کرد که زنان کیمیایی هرقدرهم پامال شده و حقیر باشند(نظیر روسپی در غزل) و هرقدر هم مقتدر (نظیرشخصیت زن دندان مار) همواره به طور غیر مستقیم در زیر سلطه مردان قرار دارند و این مردانند که برای زندگی آنان تصمیم می گیرند اما حضور این زنان ناخواسته باعث تلطیف فضای زندگی مردان می شود و گاهی نیز آنان را از سراشیبی سقوط نجات می دهد. اما در رئیس 2 شخصیت زن بیشتر نداریم اولی طلا با بازی مهناز افشار که از همین ابتدا بر روی اسم او خط می کشیم زیرا وجود او در فیلم با آن بازی بد و گفتن دیالوگ هایی که گنده تراز دهانش است
و فاقد هرگونه پس زمینه شخصیتی هیچ کمکی به فیلم نمی کند. اما دومین زن یعنی فرشته با بازی لعیا زنگنه شخصیت قابل تامل تر و پرداخت شده تریست. زنی که در بین تمام زنان آثار کیمیایی جزو درمانده ترین و بدبخت ترین آنهاست. زنی که دیگر عشق یک مرد نیست اما هنوز ناموس اوست. زنی که غرق در منجلاب سوزن و سرنگ و خماریست و برای تامین سوزن و سرنگش به هر خفت و کثافتی تن می دهد. کیمیایی هیچ وقت یک زن را تا این حد بدبخت و حقیر نشان نداده بود. اما همین زن باز هم برای شخصیت مرد کیمیایی نه به عنوان یک عشق بلکه به عنوان ناموس اهمیت دارد. با تعریفی که کیمیایی از تفاوت میان عشق و ناموس و زن مطرح می کند_ که در جای خود تعریف جالب و قابل تاملی است_ پیداست نگاه او به زن در این فیلم نگاهی خط کشی شده تر
و ریزبین تر است. این نوع نگاه مستقیما در شخصیت مرد کیمیایی که خود این تعریف را بیان می کند وجود دارد اما نکته جالب اینجاست که کیمیایی برای نشان دادن این حس بسیار مهم و مقدس ناموس پرستی در یک سکانس بسیار بد و مضحک،مرد را نشان می دهد که در برخورد با پسر جوانی که در شخصی ترین مکان ناموسش یعنی رختخواب او جولان می دهد تنها به زدن چند مشت و لگد به او بسنده می کند. کاش قیصر آنجا بود تا معنای ناموس پرستی را به او نشان می داد، و اگر کسانی با من مخالف اند و اعمال رضای رئیس را براساس مقتضیات زمان می دانند باید آنها را ارجاع بدهم به گفته خود کیمیایی از زبان امیرعلی در اعتراض(ناموس و شرف که دیگه مدل نداره).

به طور کلی رئیس را می توان نقطه پایانی بر تمام امید هایی دانست که به سینمای کیمیایی بسته شده بود. با ساخت رئیس گمان می کنم حتی نزدیک ترین طرفداران کیمیایی دست هارا به نشانه تسلیم بالا برده اند تا انتظار دیدن شاهکاری دیگر از استاد را با خود به گور ببرند. شخصا تا پیش از دیدن رئیس کورسویی از امید در دل داشتم تا شاید کیمیایی روزی پس از این همه سال، آن فیلمی را که در حدو اندازه های نام اوست بسازد اما من نیز از کیمیایی قطع امید کردم و تنها چیزی که می توانم بگویم این است که استاد، لطفا از فیلم ساختن دست بکشید تا ما با یاد و خاطره شاهکارهایتان دلخوش باشیم.
