
پ مثل پدر

واما به نام پدر: چهاردهمين ساخته ابراهيم حاتمي كيا پس از توقيف پر سرو صداي فيلم به رنگ ارغوان اثري بسيار عجيب در كارنامه اين فيلمساز به شمار مي رود. عجيب از اين لحاظ كه حاتمي كيا چگونه توانسته است چنين فيلمي را بسازد؟ وآيا اصلا اين فيلم واقعا ساخته همان حاتمي كيايي است كه ما ميشناسيم؟ حاتمي كيايي كه ما سراغ داريم خالق فيلم هاي بزگي چون آژانس شيشه اي روبان قرمزوارتفاع پست است و نه حاتمي كيايي كه ما در اين فيلم مي بينيم .
با نام پدر فيلمي كش دار با فيلم نامه اي بسيار ضعيف و داستاني بي محتواست. فيلمي كه تنها چيزي كه دارد ادعاست و ديگر هيچ. ادعاي نشان دادن تقابل دو نسل با محوريت جنگ و حتي ادعاي فيلمي معترض كه اين ادعاها در همان حد ادعا مي ماند و هيچ گاه تبديل به فعل نمي شود كه هيچ تبديل به يك بازي موش و گربه بسيار پيش پا افتاده مي شود كه نه تنها بيننده را مجذوب فيلم نمي كند بلكه او رابه را حتي پس مي زند.

فيلم با صحنه انفجار يك مين در زير پاي يك دختر جوان _نسل سوم_ شروع مي شود. اين دختر فرزند يكي از رزمندگاني است كه در دوران جنگ همان مين ها را كاشته است مين هايي را كه امروز يكي از آنها بايد در زير پاي دختر خودش منفجر شود. ۳۰ دقيقه اول يا بهتر بگويم حدود يك سوم ابتدايي فيلم تنها صرف معرفي شخصيت ها مي شود. شخصيت هايي كه هيچ گاه تبديل به شخصيت نمي شوند و نماد ها و نمونه هايي تيپيك ازدو نسل ودو نوع تفكر اند. پدر مادر و دختري كه هر كدام در جايي هستند و تنها راه ارتباط آ نها تلفن هاي همراه مدل بالاست_ گويي مدل گوشي ها براي فيلمساز بسيار اهميت داشته است _ پدري كه دزدانه مي خواهد معادني رابه صورت غير قانوني به نام خود ثبت كند. مادري بيكار كه تنها به دنبال شوهر و دخترش مي گردد و دختري كه با دوستانش در حال كشف آثار تاريخي است. در يك سوم مياني فيلم اين سه تن به هم رسيده اند در حالي كه دختر در حال از دست دادن پاهايش است. مادركه اشكبار حال دختر است و پدري كه حال كه فهميده آن مين هارا خودش كاشته است به خدا شكايت مي كند و از او مي خواهد پاي دخترش را از او نگيرد. سكانس محوري و بسيار مهم فيلم سكانسي است كه پدر در بالاي تپه اي كه مين در آنجا منفجر شده براي دوستش توضيح مي دهد كه چگونه آن مين را خودش كاشته و امروز بايد شاهد آن باشد كه ميني كه براي دشمن كاشته زير پاي دختر خودش منفجرمي شود. اين سكانس تنها سكانس فيلم است كه به صورت كاملا مستقيم به موضوع اشاره مي كند و ما از زبان پدر با آن تقابلي كه فيلم ادعايش را مي كند رو به رو مي شويم._به جز صحنه هاي گفت و گوي پدر و دختر در بيمارستان_ اين سكانس محوري سكانسي بسيار كليشه اي و حتي اغراق شده است سكانسي كه مي خواهد تماشاگر را به زور به همزاد پنداري با شخصيت مجبور كند. كه باز هم موفق نمي شود. واما يك سوم پاياني فيلم بسيار كش دار است در حالي كه با هر ترفندي مي خواهد در تماشاگرش حس تعليق و سوسپانس ايجاد كند. كه نه تنها در اين كار نا موفق است بلكه باعث پس زدگي تماشاگر مي شود. موش و گربه بازي بي خاصيتي كه به هيچ انجامي نمي رسد. و در پايان هم بيننده كه اكنون تمام آن هيجانات را پشت سر گذاشته است با يك پايان خوش_پاياني كاملا هندي_ مواجه مي شود وبا خيالي آرام وراضي ازسالن خارج مي شود. وحتي براي فيلمي كه اورا دور خودش چرخانده و در آخر رهاكرده دست هم مي زند.

عمده مشكل فيلم فيلمنامه آن است فيلمنامه اي كه هيچ كدام از قواعد شخصيت پردازي در آن رعايت نشده و تمام كاراكتر هاي فيلم يك سري تيپ هاي تكراري و كليشه اي هستند. نوشتن چنين فيلمنامه اي از حاتمي كيا تقريبا بعيد به نظر مي رسد. كسي كه فيلمنامه بسيار خوبي همچون ارتفاع پست را نوشته چگونه مي تواند اكنون دست به چنين كاري بزند. شايد دليل آن عجول بودن و بي دقتي در نوشتن فيلمنامه است. وعلت عجله هم شايد توقيف به رنگ ارغوان باشد. به هر حال اين فيلم فاقد يك فيلمنامه چفت و بست دار است.
كارگرداني فيلم هم چيز تازه اي ندارد. ديگر از آن دكوپاژ هاي بجا و ميزانسن هاي حساب شده خبري نيست. حتي اسلوموشن هاي زيباي حاتمي كيا در اين فيلم تبديل به يك اسلوموشن بي خاصيت و ناشيانه مي شود. (زماني كه مادر براي سوار شدن به سمت هواپيما مي رود.)
بازي هاي فيلم هم بازي هايي درجه دو و گاها درجه سه هستند. حتي بازي بازيگر خوبي چون پرويز پرستويي چيز تازه اي ندارد و در حد تكرار ناشيانه نقش هاي ديگرش است گويي او مي خواهد شخصيت حاج كاظم آژانس شيشه اي را به طرزي بسيار بد بازسازي كند.گلشيفته فراهاني هم در فيلم چيزي از خود و بازيش نشان نمي دهد و تنها در چند سكانس ديالوگ هاي مصنوعي فيلم را بسيار بد ادا مي كند. وهمچنين مهتاب نصير پور هم تيپ تكراري مادر نگران را بازي مي كند.
به طور كلي اين فيلم بر خلاف چند فيلم اخير حاتمي كيا چيز تازه اي از لحاظ فرمي و ساختاري ندارد ولي از لحاظ محتوايي ميخواهد حرف هاي تازه اي را بزند كه به همان دليل مشكل ساختاري در گفتن آن ها زبان فيلم بسيار الكن و ناگوياست.
شايد حاتمي كيا بانشان دادن كشف يك سرنيزه باستاني توسط دختر در ابتداي فيلم و انفجار آن مين مي خواهد اين را يگويد كه ايران و ايرانيان از گذشته تاكنون همواره در حال جنگ بوده اند و هيچ گاه نمي توانند از آن فاصله بگيرند حتي در زماني كه به ظاهر در موقعيت صلح به سر مي برند. و حتي آن تكه سنگ قينتي اي كه پدر كشف مي كند مي تواند نمادي از ارزش و قيمتي بودن اين آب و خاك باشد كه بايد براي حفظ آن تلاش كرد. اما اكنون كه جنگ به پايان رسيده از دادن ذره اي از آن به كسي كه براي حفظ اين آب و خاك زحمت كشيده دريغ مي كنند. پرسش دختر از پدر درمورد تمام شدن جنگ كه : مگر نگفته بودي كه جنگ تمام شده پس چرا هنوز بايد با آن دست و پنجه نرم كنيم؟ شايد پرسش يك نسل _نسل سوم_ از نسل قبلي خود باشد. پرسشي كه براي هميشه از طرف پدر_نسل دوم_ بي پاسخ باقي مي ماند.
هنگامي كه پدر دربيمارستان تكه سنگ فيمتي اش را بر روي سرنيزه دختر مي گذارد اين نكته را به ذهن متبادر مي كند كه همواره بايد براي حفظ ارزش هايمان بجنگيم واين جنگ نسل و سن نمي شناسد.

به هر حال با تمام اين اوصاف به نام پدر فيلمي ضعيف در كارنامه فيلمسازي خوب است. فيلمي كه مي خواهد حرف هاي خوبي را بيان كند اما از گفتن آن حرف ها زبانش قاصر است.
حاتمي كيا هم اكنون در حال فيلمبرداري سريال حلقه سبز است كه پس از خاك سرخ دومين سريال او به شمار مي رود. براي حاتمي كيا آرزوي موفقيت مي كنم و اميد وارم كه بسيار بهتر از اينها بتواند فيلم بسازد زيرا من وهم نسلانم با فيلم هاي او بزرگمردان جنگ و ايثار گري هاي آن دوران را شناختيم. به اميد ديدن فيلمهايي زيبا در آينده اي نه چندان دور از ابراهيم حاتمي كيا.
