
درها برای بسته شدن باز می شوند
برناردو برتولوچی فیلم محاصره را در سال۱۹۹۸ وپس از فیلم ضعیف و غیر قابل انتظار زیبایی ربوده شده ساخت. محاصره شرح زندگی دختر آفریقایی جوانی به نام شاندرویی است که پس از دستگیری شوهرش به دست نظامیان دیکتاتوری که بر کشور محل سکونتشان حکومت میکند. به ایتالیا آمده و درخانه آهنگساز جوان انگلیسی الاصلی به نام کینسکی کار می کند.
محاصره فیلمیست که از جهات مختلفی در کارنامه برتولوچی وبه خصوص پس از فیلم زیبایی ربوده شده یک نقطه عطف به حساب می آید.تفاوت محاصره با دیگر آثار برتولوچی را باید در تغییر نوع نگاه او به روابط حاکم دربین شخصیت های فیلم هایش جستجو کرد، روابطی که در بسیاری از آثار او روابطی صرفا جسمانی اند . به طور کلی مفهوم سکس و نمایش روابط جسمانی صرف در سینمای برتولوچی مفهومی کاملا درونی وحتی در بعضی موارد دارای پس زمینه های فلسفیست. شاید بتوان وجود چنین روابطی را در تاثیر گرفتن او از سینمای بزرگی چون پازولینی جستجو کرد زیرا او فیلمسازی را با دستیاری و شاگردی استادی چون پازولینی آغاز کرده است.
بابررسی اجمالی کارنامه برتولوچی به این نتیجه میرسیم که فضای حاکم بر اغلب فیلم های او فضایی سرد تاریک و گاها شکنجه آور است. فضایی که به وضوح بر برخی از فیلم های او مانند دنباله رو،آسمان سرپناه و زیبایی ربوده شده حاکم است. اما برتولوچی این بار با فاصله گرفتن از فضای غالب فیلم هایش و تبدیل کردن روابط سرد شخصیت ها به یک رابطه لطیف و عاشقانه به طور مشخص از فضای فیلم های پیشینش فاصله می گیرد. واین فاصله گرفتن است که باعث خلق شاهکاری چون محاصره می شود.
برای بررسی دقیق تر فیلم بهتر دیدم تا به سراغ تحلیلی فرمالیستی از فیلم برویم شاید به این شکل راحت تر بتوانیم به لایه های پنهان فیلم دست پیدا کنیم.
برای آغاز این تحلیل ابتدا 3 عنصر فرمی مهمی را که باعث خلق چنین فضایی در فیلم شده را به صورت فهرست وار ذکر کرده و سپس به چگونگی جایگزینی و استفاده از این عناصر در فیلم خواهم پرداخت.

موسیقی: بدون اغراق می توان فیلم محاصره را فیلمی در ستایش موسیقی دانست. به طوری که موسیقی در این فیلم نقش اصلی را بازی می کند و از قالب یک تکنیک صرف برای فضا سازی و پرکردن فضا های خالی فیلم خارج شده و وجهی تعیین کننده پیدا می کند. به نوعی موسیقی در این فیلم به عنوان یک رابط و متصل کننده مارا هرچه بیشتر به دنیای دو شخصیت اصلی فیلم نزدیک می کند. گویا موسیقی وجهی شخصیت پردازانه به خود می گیرد به طوری که بدون وجود آن شخصیت های فیلم هرگز وجودی خارجی و ملموس پیدا نخواهند کرد.
به طور کلی ما در فیلم شاهد ۲ نوع موسیقی هستیم،یکی موسیقی محلی آفرقایی و دیگری موسیقی کلاسیک.
در نما های ابتدایی فیلم با چهره مردی آفریقایی رو به رو می شویم که در حال نواختن موسیقی محلی آفریقایی است. و با صدای دردآورش آوازی را با صدای بلند می خواند. آوازی که گویی راهیست برای دریافتن دردی که در اعماق وجود ساکنان آفریقا که شاندرویی نیز جزیی از آنهاست جریان دارد.
در واقع با این موسیقی است که شخصیت شاندرویی برای ما تعریف می شود و به درون این شخصیت راه پیدا می کنیم. شاندرویی گویا این موسیقی را همیشه به همراه خود دارد، هرگاه به خلوت او راهی پیدا می کنیم اودر حال گوش دادن به این موسیقی است حتی این مویسقی در رویاهایش نیز حضوری همیشگی دارد.
در سوی دیگر با شخصیت کینسکی رو به رو هستیم، مرد جوانی که اتفاقا آهنگساز است امال نه موسیقی آفریقایی بلکه موسیقی کلاسیک. شخصیت کینسکی نیز با این موسیقی است که برای ما تعریف می شود. او تمام احساسات و عواطفش را از طریق این موسیقی به شاندرویی ابراز می کند و جالب اینجاست که شاندرویی نیز با موسیقی او ارتباط برقرار می کند، گویی موسیقی زبان مشترک عاشقانه ای میان آنهاست. در چند سکانس بسیار زیبا شاهد آن هستیم که شاندرویی با شنیدن موسیقی کینسکی چنان سرشار از شور و انرژی می شود که به طور ناخودآگاه به صورتی رقص وار به انجام دادن کارهای خانه مشغول می شود.موسیقی کینسکی گویا به زندگی شاندرویی ریتم احساس لطافت و زیبایی می بخشد. به طوری که انجام کارهای خانه بدون این موسیقی برای او کاری غیر ممکن است.از سوی دیگر کینسکی نیز به دلیل علاقه ای که به شاندرویی دارد ناخودآگاه به سمت موسیقی آفریقایی جذب می شود وبرای جذب کردن شاندرویی به سمت خودش از ملودی های آفریقایی در ساخت موسیقی هایش استفاده می کند. تلفیق این دو موسیقی که در واقع نمادی از تلفیق دو احساس و دو فرهنگ است موجب تولد یک عشق می شود. گویی برتولوچی خواسته است از بی مرز بودن موسیقی برای نشان دادن بی مرز بودن عشق استفاده کند.

ایجاز: فیلم محاصره را به تعبیری می توان فیلم ایجاز ها دانست، ایجازی که گاهی از حد معمول فراتر رفته و حتی تا رسیدن به نوعی خود سانسوری عجیب پیش می رود. ایجاز فیلم در تمامی مراحل فیلم از نوشتن فیلمنامه گرفته تا کارگردانی و تدوین رعایت شده است. حضور ایجاز در سرتاسر فیلم آنچنان چشمگیر و فراوان است که شاید نام بردن از یک سکانس به عنوان تنها سکانس موجز فیلم کار نادرستی باشد. و شاید اغراق نباشد اگر بگویم تمام سکانس های فیلم در اوج ایجاز قرار دارند.به طور مثال سکانس آغازین فیلم که پس از بیدار شدن شاندرویی از خواب متوجه می شویم کابوسی بیش نبوده، به زیبایی نشان دهنده تمام پس زمینه زندگی شاندرویی و اتفاقاتیست که برای او رخ داده است. همچنین طی چند پاساژ به صورت چند پلان بسیار کوتاه در جریان شغل و زندگی روزمره شاندرویی قرار می گیریم. ایجاز در سکانس های ابتدایی و چند سکانس که در خانه شاندرویی می گذرد مانند صحنه ای که شاندرویی عصبانیتش را به خارج کردن بخار از اتو نشان می دهد به صورت کاملا استادانه ای در زمان نوشتن فیلمنامه خلق شده است. اما نوع دیگری از ایجاز در فیلم وجود دارد که به وضوح مربوط به کارگردانی و تدوین بی نظیر فیلم است، جامپ کات هایی که در جای جای فیلم وجود دارد، آنچنان در داخل پلان های فیلم می نشیند که گویی بدون وجود چنین جامپ کات هایی روایت فیلم دچار لنگی و بهم ریختگی شدیدی می شود. وجود این چنین ایجازی در فیلم باعث به وجود آمدن یک ریتم اصولی و حساب شده در فیلم شده است. ریتمی که زبان فیلم محاصره را تبدیل به یک زبان سینمایی ناب می کند، زبانی که این روزها کمتر در سینمای دنیا شاهد آن هستیم. ایجاز فیلم حتی در نوشتن دیالوگ ها نیز نمود پیدا می کند. به طوری که تا دقیقه بیستم فیلم ما عملا هیچ دیالوگ مهمی از زبان کاراکترها نمی شنویم و همچنین این خساست اصولی و درست، در نوشتن باقی دیالوگ های فیلم نیز وجود داردو وظیفه بسیار مهم و اساسی دیالوگ ها در اقدامی کم نظیر بر دوش موسیقی و سکوت گذاشته می شود. به طوری که در کمترین اثر سینمایی شاهد آن هستیم که دربین دو شخصیت اصلی فیلم در محیطی بسته و با کمترین دیالوگ ممکن رابطه ای اینچنین عمیق وزیبا ایجاد شود، رابطه ای که تماشاگر را نیز هم پای شخصیت های فیلم به دنیایی سراسر احساس و زیبایی می برد.
معماری: دیگر عنصر مهم فیلم که در دیگر آثار برتولوچی نیز حضوری پررنگ دارد معماریست. شاید علاقه وافر برتولوچی به خلق فضاهایی که معماری در آنها حرف اول را میزند_ بودای کوچک، آخرین امپراطور و... _ را بتوان در ملیت او جستجو کرد. به طوری که نام ایتالیا را نیز نمی توان از معماری جدا دانست. معماری در آثار دیگر فیلمسازان ایتالیایی نیز حضوری چشمگیر دارد. اما در فیلم محاصره تاثیر معماری، و به طور مشخص معماری خانه کینسکی و شاندرویی، تاثیریست که در خلق فضایی دراماتیک و حتی رمانتیک میگذارد. خانه ای با معماری اصیل ایتالیایی، دارای سه طبقه و راه پله ای مار پیچ که این طبقات را به هم ربط می دهد. وجود چنین راه پله ای به خلق فضای لابیرت گونه کمک می کند. لابیرنتی که گویی از وجود لابیرنتی احساسی بین شاندرویی و کینسکی خبر میدهد.

در کنار این سه عنصر، از فیلمبرداری بی نظیر مابیو چانکتی که با نوع حرکت دوربینش به صورت روی دست و استیدی کم در به وجود آوردن حرکتی سیال و رقص گونه در فیلم کمک بسیاری کرده است و همچنین تدوین فوق العاده جاکوپو کوادری نیز نمی توان گذشت. به هر شکل محاصره فیلمیست تغزلی در ستایش عشق و هنر به معنای واقعی کلمه، که کمتر در سینمای دیگر فیلمسازان حال حاضر جهان می توان درپایی از آن یافت و فقط می تواند کار استاد قدیمی و بزرگ سینما، برناردو برتولوچی باشد.
در پایان بی انصافیست اگر از سکانس شاهکار و تاثیر گذار انتهایی فیلم بگذریم.
کینسکی و شاندرویی در حالی که در کمال آرامش و اطمینان، در فضایی آرام و عاشقانه در کنار یکدیگر آرمیده اند_ در اینجا همبستری دیگر یک رابطه جسمانی صرف نیست، بلکه تظاهرت بیرونی یک عشق آرام است_ صدای زنگ درب به گوش میرسد. آری همسر از بند رسته شاندرویی در پشت درب بسته، منتظر است تا شاندرویی در را به رویش باز کند، اما شاندرویی در کنار کسی که دوستش دارد آرمیده است، کسی که لحظات تنهایی و رویاهایش را با او تقسیم کرده. آیا باید درب را باز کرد و از این رویای عاشقانه برید، و یا باید در کنار کسی که عاشقانه دوستش دارد و با او به آرامش و رویا رسیده است آرام گرفت؟ دوراهی عجیبیست بین ماندن و رفتن، بین عشق و تعهد، بین رویا و واقعیت. عذابی که شاندرویی برای انتخاب یک راه از این دوراهه غریب می کشد را، میتوان در چشمان مرددش یافت. اما باید تصمیم گرفت، و شاندرویی تصمیمش را می گیرد، او رفتن را به ماندن، تعهد را به عشق و واقعیت را به رویا ترجیح میدهد. کینسکی را در حالی که هنوز در رویا های عاشقانه اش غوطه ور است ترک می کند و به سمت درب می رود. دربی که رو به واقعیت باز می شود. دربی که با باز شدن آن دربی دیگر بسته خواهد شد، و آن دربی نیست جز درب رویاها. آری درها برای بسته شدن باز می شوند.

اینجا خانه من است
مهمترين مشخصه سينماي سام پكين پا ستايش او از خشونت ونگاه شاعرانه وتغزلي او به اين موضوع در فيلمهايش است.ديگر مشخصه آثار او كه هميشه نظر منتقدان را به خود جلب كرده است نوع نگاه او به زن به عنوان جنسي دوم در آثارش است. بسياري از منتقدان بر اين باورند كه پكين پا همواره در آثارش به زنان با نگاهي تحقير آميز وبدبينانه مي نگرد وتمام زنان فيلم هاي او موجوداتي پست وحقير اند ودر واقع او را متهم مي كنند كه فيلمسازي ضد زن است. اما خود پكين پا اين اتهام را رد ميكند ودر جواب اين گونه سخنان منتقدان مي گويد:(من چهره واقعي زنان را در آثارم به تصوير ميكشم واگر مي بينيد كه در فيلم هاي من زنان اين گونه اند اين تقصير من نيست بلكه آنان خود اين گونه رفتار مي كنند). به هر حال چه با نوع ديدگاه ونگاه پكين پا در آثارش موافق باشيم وچه مخالف آنچه مسلم است آن است كه پكين پا به دور از تمام اين تعاريفي كه براي او گفته شده است فيلمسازيست بزرگ مهم وتاثير گذار كه مي توان نام اورا در زمره فيلمسازان صاحب سبك تاريخ سينما جاي داد.

سام پكين پا فيلم سگ هاي پوشالي را در سال 1971 ودر حالي كه به تازگي وتنها به خاطر ساخت همين فيلم از طرف كمپاني سازنده مجبور به ترك اعتياد خود به الكل شده بود ساخت. اين فيلم روايتگر مدت زمان كوتاهي از سكونت زوجي جوان در روستايي واقع در غرب انگليس است.مرد يك مهاجر امريكاييست وزن يك دختر انگليسي كه مدتي همراه با پدرش در اين روستا زندگي كرده است.اين فيلم در واقع به روابط بين اين زن وشوهر و ارتباطشان با مردم روستامي پردازد. ديويد و امي با يكديگر روابط خوبي ندارند.ديويد( داستين هافمن) يك رياضيدان است ومدام تمام افكارش در حيطه رياضي وحل فرمول هاي آن مي گذردوتمام زندگي او در اتاقي خلاصه مي شود كه پر است از كتاب و يك تخته سياه كه بر روي آن پر است از فرمول هاي رياضي.اما امي(سوزان جورج) همسر او از اين گونه زندگي كردن ورفتارهاي ديويد به شدت ناراحت است. واو را سرزنش مي كند كه چرا مسئوليت پذير نيست وهيچ كاري را در خانه انجام نمي دهد.اما ديويد مي گويد: من به اينجا نيامده ام كه تعميرات انجام دهم من آمده ام تا كار فكري كنم.روابط سرد وبي توجهي هاي ديويدبه امي حتي در روابط جنسي شان باعث مي شود امي نسبت به ديويد حالتي تدافعي پيداكندوبه گونه اي احساس حسادت او را تحريك كند. اوبراي دست يافتن به مقصود خود شروع به جلب توجه افرادي مي كند كه در خانه آنها كار مي كنند(چارلي ورنر- اسكات ودوست آنها). وبا پوشيدن لباس هاي تحريك كننده وحتي نمايش بدن خود براي آنها كاري مي كند تا نظرآنها را به سوي خود جلب كند.در واقع امي ديويد را شخصي منفعل بي عرضه وساده مي پندارد كه عرضه انجام هيچ كاري راندارد. امي با ادامه دادن رفتار هاي خود باعث مي شود تا چارلي واسكات كه در خانه آنها كار مي كنند به او تجاوز كنند.امي كه از اتفاقي كه برايش افتاده احساس ناراحتي مي كند ديويد را از جشن سالانه روستا به خانه مي آورد. آنها در راه باهنري نايلز كه پسري ديوانه است تصادف مي كند واورا به خانه مي آورند. تام دائم الخمر ودارو دسته اش كه به دنبال هنري نايلز هستند- زيرا او دختر تام را كشته است -زماني كه مطلع مي شوند هنري نايلز در خانه ديويد است به آنجا هجوم مي آورندتا هنري نايلز را از ديويد پس بگيرند اما با مقاومت ديويد مواجه مي شوند ودرگيري سختي بين آنها درمي گيرد كه در انتها ديويد موفق مي شود همه آنها را از بين ببرد.

پكين پا اين بار هم موفق به خلق شاهكاري تكرار ناشدني مي شود. او شخصيت هاي فيلمش را در محيطي بسته به چالش مي گيرد وموقعيت هاي مورد علاقه اش را خلق مي كند. فيلم با نمايي سر پايين از بچه هايي كه به دور يك سگ مي چرخند شروع مي شود. اين نما قطع مي شودبه نمايي سربالا از پسري كه روي يك تخته سنگ نشسته وبچه هايي به دور او مي چرخند او سرش را بالا گرفته وبه كليسا نگاه مي كند.از همان اولين نماي فيلم تماشاگر درگير داستان فيلم مي شود.و پكين پا موضع و ديدگاهش را نسبت به شخصيت هاي فيلم اعلام مي كند .گويي او با نگاهي تقديس شده به كليسا نگاه مي كند وآن پسر را كه نماينده ساكنين آن روستاست به يك سگ تشبيه مي كند.در همان دو سكانس ابتدايي فيلم(ميدان روستا وكافه)ما با تمام شخصيت هاي فيلم وروابطشان با يكديگر آشنا مي شويم.تام( پير مرد دائم الخمر) ودوستانش از حضور ديود(داستين هافمن) به عنوان يك فرد آمريكايي در روستاي خود ناراحت اند واو را مسخره مي كنند.در خانه امي(سوزان جورج) چون از دست ديويد ناراحت است بر روي تخته سياه او علامت مثبت را پاك مي كند وبه جاي آن منفي مي گذارد اما ديويد كه در كار خود بسيار دقيق است با يك نگاه متوجه اين تغيير مي شود.در اتاق ديويديك وسيله آزمايش فيزيك قرار دارد كه دو جسم را نشان مي دهد كه هيچگاه به هم نمي رسند كه در واقع بيانگر شخصيت هاي ديويد وامي است كه دائما با يكديگر در ستيز اندو هيچگاه با هم رابطه خوبي ندارند.

سكانس تجاوز يكي از بهترين سكانس هاي فيلم است. سكانسي تكان دهنده كه به جرعت مي توان گفت كه در طول تاريخ سينما بي نظيراست.تدوين فوق العاده اين سكانس كه مستقيما در خدمت شخصيت پردازيست.نشان دادن نما هايي از ديويدبه صورت تدوين موازي در حالي كه با همان قيافه ساده لوحانه در جنگل به انتظار رسيدن پرندگان است تا آنها را شكار كند. و همچنين امي كه در ذهن خود هنگامي كه چارلي لباسش را بيرون مي آورد به ياد لباس در آوردن ديويد مي افتد.در واقع امي در اين سكانس به تجاوزي خود خواسته تن مي دهد. خود اوست كه با رفتار واعمالش با عث شده تا چارلي به او تجاوز كندو حتي از رفتاراو پيداست كه چندان هم بي ميل به برقراري ارتباط با چارلي نيست. در همين سكانس چارلي سيلي هاي محكمي به امي مي زند كه پكين پا آن هارا به صورت اسلوموشن نشان مي دهد . گويي خود پكين پاست كه اين سيلي ها را به صورت شخصيتش مي زند.پكين پا با نمايش اين سكانس وهمچنين نمايش روابط وكارهاي اين زن يكي از منفورترين شخصيتهاي زن تاريخ سينما را خلق مي كند.اين سكانس بسيار شبيه به سكانس تجاوزي است كه در فيلم (سرآلفردو گارسيارا برايم بياوريد)شاهديم.در آنجاهم پكين پا شخصيت زن فيلمش را در مقابل كسي كه مي خواهد به او تجاوز كند راقب ومايل نشان مي دهد. وبه همين خاطر است كه او را ضد زن ترين فيلمساز دنيا مي دانند.

از ديگر مشخصه هاي فيلم هاي پكين پا كه كه در اين فيلم هم مانند باقي فيلم هايش به زيبا ترين شكل وجود دارد استفاده استادانه و شاعرانه او از حركات اسلو موشن در صحنه هاي درگيري فيلم هايش است. كه ديگر تبديل به موتيف ثابت كارهاي او شده است.در واقع مي توان گفت پكين پا با استفاده از اين تكنيك به طور مداوم درست ودقيق در فيلم هايش اين تكنيك را براي خود تبديل به يك امضا شخصي در آثارش مي كند. به طوري كه هر كجا اسلو موشني از صحنه هاي قتل ويا درگيري ديديم مي توانيم حدس بزنيم كه آن فيلم از آن پكين پا باشد. استفاده از اين تكنيك در وسترن مرثيه وار پكين پا ( اين گروه خشن) به اوج خود مي رسد.تدوين استادانه فيلم به خصوص در سكانس جشن سالانه روستا نقطه عطف ديگري درتدوين زيباي فيلم است.

سكانس نسبتا بلند هجوم تام ودارودسته اش به خانه ديويد نقطه اوج فيلم به حساب مي آيد و پكين پا موفق به خلق سكانسي كوبنده و به تمام معنا پكين پايي مي شود.در اين سكانس تمامي عناصر سينماي پكين پا حضور دارند از آن اسلو موشن ها گرفته تا كشتار و خون ريزي و به همين علت است كه اين سكانس تبديل به يك شاهكار مي شود.در واقع حضور جان نايلز(پسر ديوانه) در خانه ديويد تنها يك بهانه است. بهانه اي براي آنكه ديويد شخصيت واقعي خودش را نشان دهد.هنگام حضور چارلي واسكات در خانه ديويد. ديويد در جواب اسكات كه به او مي گويد تو به چه اجازه اي نمي گذاري ما نايلز را با خود ببريم؟ديويد ديالوگي مي گويد كه تمام تفكرات ورفتارواقعي خودش را نشان مي دهد.اوباحالتي مصمم ومطمئن مي گويد:(اينجاخانه من است). در واقع ديويد با گفتن اين ديالوگ بسيار مهم آن هم با آن اطمينان شخصيت واقعي خود را نشان مي دهدو به همه واز همه مهم تر به همسرش ثابت مي كندكه او آن فرد بي عرضه و احمقي كه او تصور مي كند نيست.او كسيست كه در هنگام شكار از كشتن يك پرنده بسيار ناراحت ومتاسف مي شوداما در اين سكانس مي بينيم كه يكايك افراد مهاجم را به فجيع ترين شكل از پاي در مي آورد. زيرابراي ديويد مفهوم خانه به عنوان يك حوزه شخصي مفهومي ثابت ومهم داردو او مي كوشد با تمام توان از اين حوزه دفاع كند.در صحنه مهمي از همين سكانس امي كه از حضور تام ودارودسته اش در جلوي خانه ترسيده مي خواهد درب را برايشان باز كند تا آنها نايلز را با خود ببرند. اما ديويد دست اورا مي گيرد وبازدن يك سيلي و گرفتن موهايش به او مي گويد كه تونمي تواني چنين كاري بكني.اين ديويد است كه نوع رفتار امي را تعيين مي كند. واو حق ندارد بدون اجازه ديويد كاري بكند.و در واقع با اين كار برتري مسلمش را بر امي به او ياداوري مي كندو به او مي فهماند توبدون اجازه من حق هيچ كاري را نداري وبايد حدو اندازه هاي خودت را بشناسي.

در پايان فيلم هنگامي كه ديويد تمامي مهاجمين را مانند سگ هايي كه به خانه او هجوم آورده بودند از پاي در مي آورد. امي را در خانه با جسدهاتنها مي گذارد(گويي او هم جسدي بيش نيست) وهمرام با نايلز از خانه خارج مي شود.در راه نايلز به او مي گويد من راه خانه ام را بلد نيستم وديويد با چهره اي خندان پر غرور و مصمم به او پاسخ مي دهد. اهميتي ندارد من هم بلد نيستم. گويي براي او ديگر مهم نيست كه به كجا مي رود وهدفش چيست . چيزي كه براي او اهميت دارد آن است كه توانسته است شخصيت واقعي خودش را به خود وديگران ثابت كندو به آن ها بگويد من بر خلاف تصور آنها مردي قوي با هوش ومقتدر هستم.

گزيده فيلم شناسي سام پكين پا:
همرهان مرگبار (1961)
سرگرد دندي (1965)
اين گروه خشن (1969)
سرود گيبل هوك (1970)
سگ هاي پوشالي(1971)
جونيور بانر (1972)
گريز (1972)
پتگارت وبيلي دكيد (1973)
سر آلفردو گارسيا را برايم بياوريد (1974)
قاتل نخبه (1975)
صليب آهني(1977)
سينما
,عشق وديگرهيچجوزپه تورناتوره فيلم ساز خوش ذوق ايتالياييست كه شاگرد بزرگي چون لوكينو ويسكونتي بوده . در فيلم هاي او به وضوح ميتوان رد پاي همان سينماي نئورئاليسم ايتاليا را يافت. كه بزرگاني چون دسيكا آنتونيوني ويسكونتي و ديگران آغاز گر آن بودند. و اكنون پس از سالها سينماي ايتاليا با داشتن فيلم سازي چون جوزپه تورناتوره به نوعي مي تواند ادامه همان سينماي نئورئاليسم را در سينماي مدرن ايتاليا شاهد باشد. فيلم سينما پاراديزو از زيباترين فيلم هاي تورناتوره است كه به روايت زندگي يك فيلمساز مشهور ايتاليايي(سالواتوره) از دوران كودكي و بلوغ تاجواني و بزرگ سالي مي پردازد ودر اين ميان چگونگي شكل گيري عشق به سينما در او را به نمايش مي گذارد.سه تم اصلي فيلم كه باعث زيبايي هرچه بيشتر آن مي شود عشق نوستالژي و سينما است. فيلم با زندگي روزمره فيلمساز بزرگي شروع مي شود كه اكنون به تمام آرزو هاي سينمايي اش رسيده و امروز ديگر تبديل به يك فيلم ساز مشهور شده. مادرش او با او تماس مي گيرد وبه او ميگويد كه او بايد خودش را براي خاك سپاري يكي از اقوامشان به روستاي محل زندگيش درگذشته برساند. از اينجاست كه سالواتوره تمامي خاطرات دوران كودكي و جوانيش را به ياد مي آورد وما را هم در لذت بردن از اين خاطرات زيبا سهيم مي كند. اكنون سالواتوره كودكي كنجكاو وبازي گوش است ودوست دارد از همه چيز سردر بياورد. دوران كودكي سالواتوره مواجه مي شود با ورود سينما به روستا. تنها سينماي روستا سينمايي است به نام ( سينما پاراديزو). كه هر شب در آن فيلم پخش مي شود آپارات چي اين سينما پيرمردي مهربان است كه سالواتوره به زودي و با پا فشاري با اودوست مي شود. تنها كشيش روستا روزها فيلم هارا مي بيند وبه آپارات چي دستور سانسور قسمت هاي غير اخلاقي فيلم هارا مي دهد. سالواتوره كه اكنون با كشف كردن سينما احساس مي كند پنجره جديدي در زندگي روبه او باز شده هر شب به سينما مي رود ودر آپارات خانه به فيلم ها و دستگاه آپارات با تعجب نگاه مي كند. او دوست دارد خودش كار با اين دستگاه را ياد بگيرد كه بااسرار موفق به راضي كردن مرد آپارات چي ميشود. دوستي آپاراتچي مهربان با سالواتوره در فيلم تبديل به يكي از زيبا ترين وماندگارترين دوستي هاي تاريخ سينما مي شود. اين دوستي كه به علت يتيم بودن سالواتوره ( پدرش را در جنگ از دست داده) تشديد مي شود آرام آرام تبديل به عشق پسر نسبت به او ونسبت به سينما مي شود. سالواتوره نگاتيو هاي بريده شده ( سانسور شده) را از سينما مي دزدد و در خانه با نور شمع به تماشاي آنها مي نشيند. اعمال سالواتوره مورد مخالفت شديد مادر او قرار مي گيرد كه با وساطت پير مرد حل مي شود. به هر حال دوران كودكي وبلوغ سالواتوره با تماشاي فيلم هاي آن دوره(فيلم هاي نئو رئاليسم ) سپري مي شود واو وارد دوران نوجوانيش مي شود. اكنون او ديگر كاملا به كارهاي آپارات خانه وارد شده وكارهاي آن را به تنهايي انجام مي دهد. در اين دوران او عاشق دختري مي شود كه اين عشق باعث مي شود مسير زندگيش تغيير كند. هنگامي كه او از سربازي باز مي گردد ديگر سينما تعطيل شده . اما او با همكاري پير مرد كه اكنون ديگر نابيناست( چشمانش را در آتش سوزي سينما از دست داده) سينما را راه اندازي مي كند. اين تمام خاطرات سالواتوره است اكنون او به فيلم ساز بزرگي مبدل شده كه به روستاي خود باز مي گردد و تمامي خاطراتش را مرور مي كند. حتي با آن دختري كه در نوجواني عاشقش بوده ملاقات مي كند.و تمامي آن صحنه هاي سانسور شده را در ويرانه هاي سينما ميابد وبا خود به روم مي برد. سينما براي هميشه در پيش چشمان مردم روستا كه از آن خاطرات بسياري دارند منهد م مي شود. اين خلاصه اي هر چند ناقص از فيلم سينما پاراديزو بود. اما فيلم سرشار است از لحظه هاي ديدني جذاب نوستالژيك وعاشقانه صحنه هايي كه فقط بايد ديد واز ديدن آن ها لذت برد. صحنه هايي مانند دعواهاي مردم در سينما شير دادن مادر به فرزندش در هنگام ديدن فيلم هجوم مردم به سالن براي ديدن فيلم ويا صحنه هاي سانسور فيلم توسط كشيش ويا آن مردي كه آنقدر فيلم راد يده كه ديالوگ هايش را حفظ است وپيشاپيش مي گويد و حتي آن سكانس بسيار زيبا و ماندگار كه پيرمرد وسالواتوره فيلم را بر روي ديوارخانه مردم نمايش مي دهند.سينما پاراديزو به وضوح فيلميست در ستايش سينما.فيلمي عاشقانه كه از زندگي در سينما وبراي سينما مي گويد.در اواخر فيلم مادر سالواتوره به او مي گويد:( وفاداري باعث ميشود كه انسان هميشه در زندگي تنها بماند)اين يكي از مهم ترين ديالوگ هاي فيلم است كه وفاداري سالواتوره به سينما را بار ديگر براي ما ياد آوري مي كند. به هر حال همان طور كه گفتم سينما پاراديزو فيلميست كه بايد ديد و در سخن نميتوان از زيبايي هايش گفت. اما به تمام كساني كه از ديدن اين فيلم لذت برده اند پيشنهاد مي كنم فيلم مالنا ساخته همين كارگردان ( جوزپه تورناتوره) را هم ببينند تا لذت شان تكميل و حتي چندين برابر شود. (محمد ثقفی)

