
رومن پولانسكی
راوی کابوس های انسان معاصر
رومن پولانسكی كارگردان,فیلمنامه نویس و بازیگر در 18 اگوست 1933 در پاریس متولد شد. از 1950 تا 1953 در مدرسه هنر های كراكوف لهستان واز 1954 تا 1959 در مدرسه سینمایی لودوز تحصیل كرد.در سال 1959 با (باربارا كویاتكوسكا) ازدواج كرد ودر سال 1961 از او جداشد. همسر دومش (شارون تیت) بود كه در سال 1969 به قتل رسید. پولانسكی از 1947 تا اوایل دهه پنجاه در رادیو وتئاتر فعالیت می كرد. بازیگری در سینما را از سال 1953 آغاز كرد. فیلم كوتاه (دو مرد در یك گنجه) را در سال 1957 كارگردانی كرد. دو سال بعد در مقام دستیار( آندری مونك) به گروه فیلمسازی (كامرا) پیوست.
در سال 1963 فیلم چاقو در آب پولانسكی توسط (گومولكا)دبیر حزب كمونیست لهستان مورد اتهام قرار گرفت. در پی این امر پولانسكی به پاریس رفت. او در سال 1965 فیلم (انزجار) را در لندن تكمیل كرد. سال 1968 به لوس آنجلس رفت و اولین فیلم آمریكایی خود (بچه رزمری) را در آنجا ساخت. سال 1974 اپرای (لولو) را در جشنواره (اسپولتو) ایتالیا كارگردانی كرد. دو سال بعد فیلم (مستاجر) را در فرانسه ساخت. او در سال 1977 به اتهام رابطه نا مشروع با یك دختر 13 ساله دستگیر وبه 90 روز زندان محكوم شد. پولانسكی بعد از این واقعه از آمریكا به فرانسه مهاجرت كرد.

رومن پولانسكی ابتدا به عنوان یك دانشجوی مدرسه سینمایی لهستان وبعد در مقام یك كارگردان تحت سلطه سانسور حكومتی موفق شد با مقداری زیركی وكاردانی فیلم هایی بسازد. او با استفاده از فقط چند بازیگر تعلیم یافته _ در اولین فیلمش تنها 3 شخصیت وجود داشت_ و یك دوربین دستی آثاری خلق كرد كه موجب افزایش شهرت جهانی سینمای لهستان شد. همین محدودیت ها به رشد وگسترش یك سبك بصری ویژه كه به خوبی با نگاه كارگردان به زندگی مدرن تطبیق یافته بود كمك كرد.
مشخصه های این سبك بصری عبارت بودند از: تاكید برتزلزل و ناپایداری جهان معاصر(از طریق یك دوربین دستی), حس انزوا و دورافتادگی از یك جامعه بزرگتر(از طریق گروه بندی كوچك شخصیت ها). درواقع می توان كار پولانسكی را تلاشی برای تشریح دقیق و جزبه جز رابطه مستقیم میان ناپایداری جهان معاصر وگرایش فزاینده به خشونت وناتوانایی های فردی برای غلبه بر حس دور افتادگی از اجتماع قلمداد كرد.

در این رابطه آنچه كه مخصوصا قابل توجه است همانا پس زمینه فرهنگی پولانسكی است. ازاو كه محصول یك دولت سوسیالیست و مدرسه سینمایی آن در لودوز بود انتظار می رفت ایدئولوژی و علائق اجتماعی دولت لهستان را در فیلم هایش مطرح كند در حالی كه اولین فیلم بلند او (چاقو در آب) خشم حزب كمونیست را بر انگیخت به طوری كه در كنگره این حزب در سال 1964 فیلم پولانسكی بخاطر نشان دادن مناظری منفی از زندگی لهستان معاصر مورد اتهام قرار گرفت. نمایش (چاقو درآب) و واكنش هایی كه در پی داشت سبب شد كه پولانسكی به سرعت به یك فیلمساز جهانی مبدل شود. او طی دوران حرفه ای اش در جست وجوی فرصت هایی برای نوشتن ,كارگردانی وبازیگری به فرانسه, انگلستان ,ایتالیا و بالاخره ایالات متحده سفر كرد. پولانسكی با سماجت ترجیح می دهد آثارش نمایش دهنده انگیزه های فردی, فشارهای ناخودآگاه, و ناراحتی های روحی پنهان در زندگی بشر باشند وازاین كه به موشكافی در فعل وانفعالات سیاسی اجتماعی متفاوتی بپردازد كه وی در كشور های گوناگون جهان شاهد آنها بوده می پرهیزد.

بدون تردید استفاده پولانسكی از جغرافیای سرزمین های متنوع در فیلم هایش به این منظور بوده كه دور شدن شخصیت ها از ساختارهای معمولی زندگی اجتماعی وبه همان اندازه دور شدن شان از دیگر مردم را بهتر تصویر كند. قایق روی آب(چاقو درآب), آپارتمان غیرقابل تحمل وافراد حاضر در آن (انزجار), قصر دورافتاده در جزیره ای متروك(بن بست), آپارتمانهای زندان مانند (بچه رزمری- مستاجر) ومزارع خالی وخانه های اربابی متروك (تس) همگی از یك جغرافیای دور افتاده كه اغلب به طور نمادین تفسیری ازیك جغرافیای ذهنی سرشار از تردید, هراس, آرزو وحتی جنون است خبر می دهند.
بسیاری از عناوین فیلم های پولانسكی_ برای مثال (بن بست)و (محله چینی ها)_ بر غربت ودور افتادگی ماهوی مكان های انتخاب شده توسط وی وحس الیناسیون واز خودبیگانگی ای كه شخصیت هارا مبتلا كرده تاكید می كنند.قهرمان پولانسكی در چنین محیط هایی كه به واسطه شرایت فرهنگی (محله چینی ها), فشارها وتحریكات روحی ناشناخته(انزجار- مستاجر), ویا سرنوشت محتوم شخصیت ها(مكبث) غیر قابل تحمل به نظر می رسند. در تلاش هستند تا آنچه راكه طبیعی است غیر طبیعی جلوه دهند. نتیجه عمل به صورتی نمادین همواره تراژیك (مكبث) ویا پوچ (بن بست) به نظر می رسد.

پولانسكی به سبب تمایلش به درام های پوچ گرای (ساموئل بكت) خصوصا در فیلم های آغاز دوران حرفه ای اش توجه انتقادی بسیاری را جلب كرده است. همانگونه كه در نمایش های بكت نیز دیده می شود زبان ونارسایی های آن _حول تفسیری از فقدان یا شكست ارتباطات در جامعه مدرن_ نقش مهمی را در فیلم های پولانسكی بازی می كند. استفاده دراماتیك از سكوت در (چاقودرآب) عملا, بیشتر از دیالوگ های پرتنش فیلم موثر واقع می شود.در مكالمه های معمولی وكلیشه ای (بن بست) می توان تشخیص داد كه چگونه زبان, به جای وسیله تبادل معنا ومفهوم, برای فریب و نیرنگبه كار می رود. این زبان آنچنان كه كارگردان در (محله چینی ها) به وضوح نشان می دهد به سادگی برای مغلوب ساختن و یا آشكار كردن سرشت رمز آلود وپیچیده وضعیت بشری تكاپو نمی كند.


وی در این آثار بارها سعی كرده علل متنوع خشونت شخصیت های بشری را توضیح دهد. وكلا بشر در جهان معاصر, موضوعی است كه او بسیار بدان می اندیشد. محور اصلی حوادث (بچه رزمری) كودكی است كه ناخواسته رفتاری شیطانی دارد ومادری كه در عین حالی كه از بچه اش می ترسد, به دلیل عشق مادرانه از او مراقبت می كند. شاید این فیلم آیه مقدسی است كه از نگاه تیره پولانسكی وعملكرد او به جهان ما نازل شده است. در واقع از این نگاه, فرد معصوم یا بی گناه, حتی انسانی با بهترین نیت ها می تواند به صورت غیر عمدی , زاینده و گسترش دهنده شر یا خشونت باشد. برای مثال قهرمان ( رقص خون آشام ها) در تلاش است تا لانه خفاش را نابود سازد و معشوقش را از چنگال وی رها كند. با وجود این در طی این عمل, طعمه خفاش می شودو سپس به پراكندن این بلای شوم در سرتاسر جهان كمك می كند.این پایانی تیره برای یك فیلم كمدی است اما در عین حال نشانه ایست از مایه ونگاه پیچیده ای كه فیلم های پولانسكی دارا می باشند.

پوچ گرایی فیلم های كوتاه پولانسكی خصوصا(دومرد در یك گنجه)و (چاق ولاغر) پاسخی منطقی به این تناقض به شمار می رود. روایت های پولانسكی كه به مرور زمان غنی تر وپیچیده تر شده اند, تعهد او را در موافق ساختن نظر انسان ها وبر طرف كردن موانع توافق نظر آنها, شهادت می دهند. به هرحال پولانسكی در تاریخ سینما جایگاه خاص خود را دارد وكماكان شاهكارهای بی بدیل وی در تمام فیلمخانه ها ودانشگاه های سینمایی بازبینی وبررسی می شود هرچند كه زندگی پر آشوب این لهستانی پر شوروشر آثار هنری اش را تحت تاثیر قرار داده و سبك خاص و منحصر به فرد پولانسكی مخالفین پیگیری را در طول سالیان متمادی در برابر وی قرار داده است.

پولانسكی در سال 2002 ناگهان با افتخاری كه سال ها از وی دریغ شده بود مواجه گشت و با غیر پولانسكی ترین فیلم خود (پیانیست) هم نخل طلای جشنواره كن و هم اسكار بهترین كارگردانی را از آن خود نمود هرچند كه به علت یك پرونده قدیمی( اتهام تجاوز به یك دختر 13 ساله) در دادگاه های آمریكا نتوانست به آمریكا برود وجایزه اسكارش را شخصا در یافت كند. كوتاه سخن آنكه (رومن پولانسكی) به عنوان مردی بدون وطن, سعی كرده با آثارش به مواجهه با موضوعاتی چون دور افتادگی, خشونت, ازخود بیگانگی وشر برود.
فیلم شناسی رومن پولانسكی:
دوچرخه (1955)
بهم ریختن یك رقص / جنایت (1957)
دو مرد دریك گنجه (1958)
چراغ / وقتی فرشته ها سقوط می كنند (1959)
چاقو در آب / پستانداران (1963)
چاق ولاغر (1964)
انزجار (1965)
بن بست (1966)
اپیزود خانه الماس ازفیلم زیباترین كلاهبرداری های دنیا (1967)
رقص خون آشام ها (1967)
بچه رزمری (1968)
یك روز در ساحل(فقط تهیه كننده) / مكبث (1971)
پایان هفته قهرمان(فقط تهیه كننده) (1972)
چه؟ (1973)
محله چینی ها (1974)
مستاجر (1976)
تس (1980)
دزدان دریایی (1986)
دیوانه وار (1988)
ماه تلخ (1992)
مرگ و دوشیزه (1994)
دروازه نهم (1999)
پیانیست (2002)
الیورتوییست (2005)

استنلی كوبریك
استنلی كوبریك این نابغه بزرگ سینما را می توان یك استثنا در تمام طول تاریخ سینمای جهان دانست. بدون شك كوبریك بیش از یك فیلمساز بود. او فیلسوف و متفكری, عمیق بود كه تمام تفكرات خود را از روزنه ای به نام سینما برای مردم دنیا به نمایش درمی آورد.
برای كوبریك سینما تنها یك وسیله بود برای گفتن تمام آن چیزهایی كه با هیچ زبان دیگری نمی توان بیان كرد. به جرعت می توان گفت او جزو معدود فیلمسازانیست كه فرم و محتوا را همگام با هم به اوج می برد و از كنار هم قرار دادن این دو به آفرینش شاهكارهایش نایل می شود. برای كوبریك فرم ومحتوا به یك اندازه اهمیت دارند و نمی توان آنها را از هم جدا كرد. بلكه این دو همواره باید در خدمت یكدیگر باشند.

با بررسی دقیق تر سینمای كوبریك به مشخصه هایی در سینمای وی پی می بریم كه او را از فیلمسازان دیگر متمایز می كند. این مشخصه ها تنها مربوط به سینمای استنلی كوبریك می باشند و آنها را در سینمای هیچ فیلمساز دیگری نمی توان یافت. در ادامه مطلب به پاره ای از این مشخصه ها اشاره می كنیم:
1- اقتباسی بودن تمام فیلمنامه ها: كوبریك تنها فیلمساز تاریخ سینماست كه تمام فیلم هایش اقتباس هایی از مهمترین وبهترین رمانهای ادبی اند. به دیگر سخن می توان گفت او بدون شك استاد مسلم اقتباس های ادبیست زیرا فیلم های او فارغ از منابع اقتباسی شان تبدیل به شاهكارهایی بی نظیر می شوند. واین عمل_اقتباس های ادبی_ از شخصی كه خود می گوید: تا 19 سالگی هیچ كتابی را از روی علاقه نخوانده ام وهمواره از درس و مدرسه فراری بوده ام بسیار عجیب به نظر می رسد. فیلم های كوبریك به عنوان آثاری ارزشمند وبزرگ در تاریخ سینما ثبت شده اند در حالی كه به طور معمول اكثر رمانهای مهم ادبی كه به فیلم تبدیل شده اند, فیلم هایشان به مراتب ضعیف تر از اصل رمان ها بوده اند. علت موفقیت كوبریك را در این كار _اقتباس های ادبی_شاید بتوان در اعمال نظر خود كوبریك بر رمان دانست ,زیرا كوبریك این آثار ادبی را تنها بستری برای مطرح ساختن عقاید خود در نظر می گیرد زیرا فیلمهای او همواره امضای كوبریك را با خود به همراه دارند واین را هم هرگز فراموش نكنیم كه كوبریك یك فیلمساز صاحب سبك است. واز یك فیلمساز صاحب سبك چیزی جز این انتظار نمی رود.

2- تنوع ژانر در فیلم ها: به راحتی می توان گفت كه كوبریك هركدام از فیلم هایش را در یك ژانر مجزا ساخته و دیگر هیچ گاه آن ژانر را تكرار نكرده است. به طوری كه او در تمام ژانرهای اصلی وشناخته شده سینما مانند: (وحشت, كمدی, تخیلی, تاریخی, جنگی و... ) فیلم ساخته است. همانطور كه گفته شد برای كوبریك سینما حكم یك قالب زبانی را داشته وبه همین علت او آگاهانه در تمام این ژانرها فعالیت كرده است وبرای او پرداختن به این ژانر ها هرگز جنبه تجربه كردن و آشنایی با آن ژانر را نداشته است. زیرا او سینما را كاملا می شناسد و تمام ژانر های مختلف آن را هضم كرده و این تنوع ژانر تنها به این علت است كه او در پرداخت داستان هایش به این نتیجه می رسد كه می تواند حرف هایش را به وسیله آن ژانر بهتر به مخاطبانش منتقل كند. به طوری كه همواره فیلم های كوبریك از بهترین فیلم های ژانر خودشان در تاریخ سینما به حساب می آیند. . خود كوبریك در جایی می گوید: من هیچ گاه یك ژانر را دوبار تكرار نمی كنم زیرا آنقدر آن كار را كامل و دقیق انجام می دهم كه نیازی به ساخت دوباره فیلمی در آن ژانر نمی بینم.
3- مدت زمان طولانی فیلم ها: خواسته و یا ناخواسته مدت زمان طولانی فیلم ها وحتی بعضی از سكانس های فیلم های كوبریك تبدیل به مشخصه ای تكرار شونده در آثار او می شوند. شاید علت این امر را بتوان همان نگاه عمیق ودقیق كوبریك در فیلم هایش دانست واینكه او می خواهد تمام حرفهایش را در آن موضوع به خصوص, یكجا بگوید. زیرا برای او تكرار معنایی ندارد .

4- نگاه بدبینانه به دنیای معاصر: كوبریك همواره در تمام فیلم های خود نگاهی تند,سیاه و بدبینانه به دنیای اطراف خود دارد. از نگاه او انسان هرچه از نظر علمی و تكنیكی در زندگی خود پیش برود بیشتر در منجلاب فساد و سقوط پیش خواهد رفت. دنیای معاصر برای كوبریك دنیایی سرشار از خشونت, تباهی و سقوط است. نگاه بدبینانه او به دنیا در اكثر آثار او به وضوح دیده می شود. حتی كوبریك به موضوع انسان معاصر با نگاه هایی روانشناسانه و فیلسوفانه می نگرد.
5- لابیرنت های درونی فیلم ها و شخصیت ها: كوبریك خود اعتقاد دارد كه: (كامل ترین شكل بیان پیچیده گویی است).او همواره در پرداخت شخصیت های فیلم هایش سعی در ایجاد این پیچیدگی های درونی دارد. شخصیت های فیلم های كوبریك را می توان به لابیرنت هایی (هزارتو هایی) تشبیه كرد كه همواره دارای پیچیدگی های خاص خود هستند. این لابیرنت درونی تنها در فیلم درخشش نمود عینی پیدا می كند و به صورت ما به ازای خارجی شخصیت اصلی فیلم جك تورنس (جك نیكلسون) ظاهر می شود و در واقع لابیرنتی كه در هتل قرار دارد نمایانگر شخصیت پیچیده جك تورنس است. این پیچیدگی تقریبا در تمام فیلم های كوبریك جریان دارد تا در آخرین شاهكار او (چشمان باز بسته) به اوج خود می رسد. این پیچیدگی ها باعث می شود تا مخاطب دقیق تر به موضوع توجه كند و این دقت باعث لذت كشف درونیات فیلم در اومی شود. كوبریك در جایی می گوید: (چگونه می توانستم برای تابلو مونالیزا ارزشی قائل باشم در حالی كه لئوناردو در پایین آن نوشته بود می خندد تا رازی را از معشوقش پنهان كند).

6- تعداد كم فیلم ها: كوبریك فیلمسازی بسیار كم كار وگزیده كار بود به طوری كه در طی پنجاه سال فعالیت فیلمسازی تنها 13 فیلم بلند ساخت كه این تعداد كم فیلم های او بسیار باعث تعجب است. شاید این گزیده كاری را هم بتوان دلیلی بر دقت كوبریك دانست زیرا همین گزیده كاری است كه با عث می شود تا او بیشتر بر روی مسائل فیلم هایش دقت كند. علت مهاجرت كوبریك از آمریكا به انگلستان را شاید بتوان در همین مقوله جستجو كرد. كوبریك در طول مدت كوتاه فعالیتش در هالیوود متوجه شد كه هیچ اختیاری از خود نخواهد داشت و همواره باید تحت سلطه نظام سرمایه داری آن جا باشد. اما او كه می خواست فیلم های خودش را بسازد زیر بار حرف های مسئولان هالیوود نرفت و بر خلاف بسیاری از فیلمسازان دنیا _ كه از اروپا به هالیوود می روند_ از آمریكا به كشور انگلستان مهاجرت كرد وتا پایان عمر فیلم های دلخواهش را ساخت. به طوری كه خود می گوید: (هیچ گاه در تمام عمرم مجبور به ساختن هیچ فیلمی نشده ام وتمام فیلم هایم را با علاقه خود ساخته ام حتی چند فیلمی كه در هالیوود كار كرده ام).

پس از ذكر چند مشخصه از سینمای كوبریك كه از مهمترین مشخصه های فیلم های او بود نگاهی گذرا بر فیلمهای استنلی كوبریك داریم تا با آثاروی بیشتر آشنا شویم:

قتل (كشتن)
قتل اولین فیلمیست كه كوبریك به ساختن آن تفاخر كرد. او بعد از ساختن دو فیلم (ترس و هوس) و (بوسه قاتل)كه به طبع به عنوان اولین فیلمهای بلندیك فیلمسازجوان مایه چندانی نداشت وتنها راه ورودی بود به دنیای فیلمسازی بلند, فیلم قتل را در سال(1956) ساخت كه نه تنها خود كوبریك بسیار از آن راضی بود بلكه باعث ستایش وتمجید اكثر منتقدان شد و كوبریك را به عنوان جوانی مستعد و خوش فكر به دنیای سینما معرفی كرد. این فیلم اقتباسی است از كتاب(Clean break) نوشته (لایونل وایت). ساختار بسیار دقیق و پیچیده فیلم كه به سخن گفتن در باره یك قتل از زبان افراد مختلف می پردازد و كارگردانی دقیق آن كه نشان از وجود كارگردانی خوش فكردر پشت دوربین دارد این فیلم را تبدیل به فیلمی ماندگار می كند. البته هنوز از آن نگاه ژرف و فیلسوفانه كوبریك در این فیلم خبری نیست وتنها ساختار و تكنیك بسیار دقیق آن است كه باعث حیرت همگان می شود.

راه های افتخار
راه های افتخار اولین فیلمیست كه كوبریك به طور جدی وبه شكلی بسیار زیبا به بیان تفكرات و دغدغه های خود می پردازد. این فیلم اقتباسی است از رمانی به همین نام نوشته (همفری كاب) كه كوبریك آن را در سال(1957)ساخت. راه های افتخار فیلمی است در مورد انسان ها و روابط شان با یكدیگر در بستری به نام جنگ. در واقع موضوع جنگ در این فیلم تنها جولان گاهیست برای بیان دیدگاه های تلخ اندیشانه كوبریك نسبت به انسان معاصر . ما در تمام مدت فیلم هیچ یك از سربازان دشمن را نمی بینیم و فیلم تنها در جبهه خودی می گذرد, در واقع جنگ اصلی در همین جبهه خودیست كه اتفاق می افتد. فرماندهانی كه در قصرهای خود نشسته اند وبر سر جان انسان های بی گناهی كه به عنوان سرباز در خط مقدم جنگ شركت دارند معامله می كنند.راه های افتخار راوی از بین رفتن روابط سالم انسانی وجایگزینی رفتار های حیوانی و غیر انسانیست. نگاه كوبریك در این فیلم نگاهی به شدت انسان شناسانه و تلخ است. با وجود اینكه اتفاقات این فیلم در زمان جنگ جهانی دوم می گذرد اما در واقع برای این فیلم زمان ومكانی مشخص نمی توان در نظر گرفت زیرا این روابط سیاه همیشه ودر همه جای دنیا وجود دارند.
اسپارتاكوس
اسپارتاكوس آخرین فیلم آمریكایی كوبریك است. فیلمی كه تهیه كننده آن (كرك داگلاس) كه بازیگر آن فیلم هم بود بعد از اختلاف نظر با (آنتونی مان) كه كارگردانی فیلم را برعهده داشت مسئولیت این كار را به كوبریك سپرد. كوبریك هم پس از باز نویسی فیلمنامه كار كه بر اساس رمانی از(هاوارد فاست) نوشته شده بود ساخت فیلم را در سال (1959) شروع كرد. وتنها به سكانس افتتاحیه فیلم كه توسط آنتونی مان ساخته شده بود دست نزد. كوبریك خود این فیلم را فیلمی نیمه تحمیلی توصیف می كند. اما می گوید كه باز هم با وجود تمام فشار هایی كه از طرف تهیه كننده بر او بوده است نظرات خود را در آن فیلم اعمال كرده است. صحت این مطلب را می توان در برخی از سكانس های فیلم مانند سكانس معروف جنگ دید. كوبریك جوان در حالی كه در هنگام ساختن این فیلم تنها 30 سال سن داشت و حتی سابقه ساختن چنین فیلم عظیمی را نداشت توانست به خوبی از عهده این كار برآید و موفق به آفرینش یك فیلمی بزرگ حماسی تاریخی شود. فیلمی كه هنوز هم بعد از گذشت سالیان دراز یكی از بهترین وخوش ساخت ترین فیلمهای تاریخی سینماست. این فیلم اولین فیلم كوبریك بود كه موفقیت اسكاری را برای كوبریك به همراه داشت. البته خود كوبریك هیچ گاه جایزه اسكار را كسب نكرد.

لولیتا
كوبریك پس از ساخت اسپارتاكوس به دلیل اینكه جو سینمای آمریكا را مخالف عقاید و تفكرات خود می دید ومی دانست كه هیچ گاه نمی تواند در آنجا فیلم دلخواهش را بسازد ومدام باید تحت سلطه تهیه كنندگان قرار بگیرد به هجرتی خود خواسته دست زد و در اواخر دهه 60به انگلستان آمد تا باز هم فعالیت فیلمسازی خود را از سر بگیرد. كوبریك در اولین گام فیلمسازی خود در انگلستان به سراغ رمانی از (ولادیمیر ناباكوف) رفت تا رمان معروف او (لولیتا) را به فیلم تبدیل كند.ودر سال (1962) موفق به ساخت این فیلم شد.لولیتا روایت گر دلباختگی مردی به دختر خوانده خود است كه باعث به وجود آمدن دلسردی ها و مشكلات روانی برای او می شود. البته به نظر این حقیر لولیتا در بین دیگر آثار كوبریك از چنان جذابیت فوق العاده ای برخوردار نیست اما باز هم در مواردی فیلمی به شدت كوبریكی است.

دكتر استرنج لاو
كوبریك كمدی سیاه دكتر استرنج لاو را براساس رمان(Red Alert) نوشته( پیتر جورج) در سال(1964) به فیلم تبدیل كرد . دكتر استرنج لاو فیلمی متفاوت از فیلم های هم ژانر خود است. كمدی كابوس واری از دورانی سیاه .90 درصد زمان فیلم در محوطه ای بسته می گذرد كه سران وفرماندهان بزرگ جنگ در كنار یكدیگر برای آینده جهان تصمیم می گیرند. این شاهكار كوبریك با بازی فوق العاده زیبای (پیتر سلرز) در سه نقش متفاوت به اوج خود می رسد. كوبریك همان نگاه سیاه وبدبینانه خود را نسبت به جهان معاصر و این بار در فضایی طنز آلود به نمایش در می آورد. دغدغه های كوبریك در این فیلم همان دغدغه هایی است كه بعد ها در اكثر فیلم های خود با كمی تغییر مطرح می كند.

2001 یك ادیسه فضایی
استنلی كوبریك این بار برای ساخت فیلم جدید خود به سراغ رمانی علمی تخیلی ,نوشته (آرتور سی كلارك) می رود. و فیلم 2001 ادیسه فضایی را بر اساس همین رمان در سال(1968) مي سازد. این شاهكار بی تردید بهترین فیلم علمی و تخیلی تاریخ سینماست و از بهترین فیلم های كوبریك به شمار می رود. به طوری كه برخی از منتقدان این فیلم را بهترین كار كوبریك می دانند. 2001 یك ادیسه فضایی فیلمیست در مورد تاریخ بشریت و به وجود آمدن انسان و ادامه حیات او تا ابد. در واقع كوبریك فیلمی در مورد زندگی انسان از ازل تا ابد می سازد. فیلمی كه به نوعی می توان گفت چكیده ای از تمام فیلمهای كوبریك است وتمام حرف های او را یك جا وبه بهترین شكل در خود جای داده است. فیلم با تصاویر میمون هایی آغاز می شود كه تخته سنگ سیاهی را كه گویی نشانی از تمدن است ونماد تخته سیاه رنگ كلاس درس است كشف می كنند. این میمون ها تبدیل به انسان هایی می شوند كه آنقدر پیشرفت می كنند كه به كرات دیگر سفر می كنند وبه انتهای علم می رسند. در واقع كوبریك این انسان های متمدن را با همان میمون های ابتدای فیلم مقایسه می كند وبر این موضوع اصرار می ورزد كه انسان ها با اینكه به ظاهر متمدن اند اما باز هم همان موجودات وحشی باقی خواهند ماند با این تفاوت كه اینك تبدیل به موجوداتی شده اند كه ماشین ها بر آنها حكومت می كنند. از نكات مهم دیگر فیلم فیلم برداری شاهكار و همچنین ساختن فضا های فوق العاده زیباست. در ضمن كوبریك كه خود در زمینه موسیقی سررشته دارد و موسیقی در آثار او نقش بسیار سازنده ای دارد این بار به صورت استادانه ای دست به انتخاب موسیقی می زند واز استفاده از موسیقی اورجینال پرهیز می كند. كاري كه بعد ها نیزدر پرتقال كوكی تكرار می كند.
پرتقال كوكی
در سال (1971) استنلی كوبریك پرتقال كوكی رابر اساس رمانی از(آنتونی بورگس) ساخت. پرتقال كوكی شاهكاریست تكان دهنده درمورد رابطه انسان معاصر و خشونت ویا به تعبیری دیگر نگاهیست بدبینانه به جریان داشتن خشونت در دنیای معاصر. این فیلم روایت گرزندگی چند جوان شرور و عصیانگر است كه همواره دست به كارهای شرورانه و تجاوزگرانه می زنند. اما سردسته این گرو بالاخره در موقعیتی تنها قرار می گیرد وتابان تمام بی عدالتی هایی را كه در گذشته انجام داده پس می دهد. كوبریك با استفاده هوشمندانه از موسیقی بتهوون در فیلم كه در واقع شخصیت اصلی فیلم را عاشق این موسیقی نشان می دهد به این نكته اشاره دارد كه هیچ گاه نمی توان خوی وخصلت شرورانه و خشونت بار را در پشت نقابی با نام هنر پنهان كرد. كوبریك به دلیل استفاده از صحنه های خشن در این فیلم به شدت از طرف منتقدین مورد هجوم قرار گرفت و عده ای او را به عنوان كسی كه با فیلمش موجب رواج خشونت می شود محكوم كردند. اما كوبریك به شدت به این اتهام اعتراض كرد و در گفتگویی اعلام كرد كه هنوز در هیچ كجای دنیا چنین چیزی با اثبات نرسیده است كه نمایش خشونت باعث ترویج آن می شود بلكه بر عكس دیدن چنین صحنه های خشنی موجب تخلیه روانی افراد می شود وآنها را از انجام چنین كار هایی منصرف می كند.

بری لیندون
كوبریك در سال (1975) تصمیم گرفت تا رمان قرن هجدهمی (ویلیام تاكه ری) به نام بری لیندون را به فیلم تبدیل كند. فیلم بری لیندون در كارنامه كاری كوبریك فیلمی متفاوت جلوه می كند. فیلمی تاریخی با پس زمینه ای جنگی و حتی عاشقانه كه به سرگذشت زندگی جوانی بانام بری می پردازد وتمام فراز و فرود های زندگی او را در بر می گیرد. بسیاری از منتقدین از این انتخاب كوبریك متعجب شدند كه یك رمان تاریخی ساده چه جذابیتی برای كوبریك داشته است وبا كدامیك از تفكرات او سازگار بوده كه او دست به چنین انتخابی زده است. اما كوبریك با هوشمندی تمام موفق می شود این فیلم را در جنبه های جهان شناسانه رشد دهد واز این رمان فیلمی بسازد كه به طور كنایی به سرگذشت انسان ها و مواجهه آنها با مسائل زندگی اشا ره می كند. كوبریك برای گرفتن صحنه های داخلی فیلم در شب دست به اقدامی جدید وفوق العاده می زند. او لنز مخصوصی را به محققان كارخانه زایس سفارش می دهد تا بتواند به وسیله آن لنز تمام سكانس های شب را با نور طبیعی فیلمبرداری كند. به همین علت از تعداد زیادی شمع در صحنه استفاده می كند كه باعث زیبایی بصری فوق العاده فیلم می شود و این صحنه هارا به تابلوهای زیبای نقاشی قرن هجدهم بدل می كند. این فیلم با آنكه مانند اكثر فیلم های كوبریك در گیشه موفق نبود اما كاندیداتوری 7 جایزه اسكار را برای فیلم كوبریك به ارمغان آورد. البته همان طور كه گفته شد كوبریك باز هم از دریافت اسكار باز ماند وهیچ گاه این جایزه را دریافت نكرد تا نامش هم ردیف بزرگان دیگری چون هیچكاك, چاپلین و ... كه هرگز موفق به دریافت این جایزه نشده اند ثبت شود. به بیان بهتر می توان گفت جایزه اسكار تاابد در حسرت دست های كوبریك ماند.

درخشش
كوبریك این بار برای ساختن فیلم جدید خود به اقدامی عجیب دست می زد. او منبع اقتباس فیلمنامه خود را رمانی با نام (درخشش) نوشته نویسنده ای جوان به نام (استفن كینگ) انتخاب می كند. استفن كینگ نویسنده ای بود كه تنها به نوشتن رمان هایی ساده وارزان ولی پرفروش دست می زد كه تمام آنها داستان هایی وحشتناك بودند. اما كوبریك باز هم از داستانی ساده نوشته نویسنده ای جوان در سال (1980) دست به ساخت شاهكاری بزگ می زند كه به نظر این حقیر بهترین فیلم ترسناك تاریخ سینما به حساب می آید. كوبریك داستان نویسنده ای را روایت می كند كه بر اثر تنهایی و انزوا به جنونی یكباره مبتلا می شود به طوری كه قصد به قتل رساندن همسر وفرزندش را می كند. كوبریك به طرزی استادانه به این داستان درجه دوم لایه هایی روانشناسانه تزریق می كند واز تبدیل شدن فیلم به یك فیلم ترسناك معمولی جلو گیری می كند. لایه های درونی این فیلم همانطوری كه قبلا نیز گفته شد باعث خلق شخصیت پیچیده جك تورنس می شود كه با بازی استادانه (جك نیكلسون) به اوج خود می رسد. كوبریك در این فیلم از بیان مسائل جهان شناسانه دور می شود و به فیلم خود رنگی روانشناسانه می زند. كوبریك در این فیلم برای اولین بار به طور گسترده ای از دستگاه فیلمبرداری به نام (استیدی كم) استفاده می كند. كه این خود باعث خلق سكانس هایی به یادماندنی می شود مانند سكانس تعقیب پسر توسط پدر برای به قتل رساندن او. این فیلم از معدود فیلم های كوبریك است كه در گیشه موفق می شود.

غلاف تمام فلزی
كوبریك در سال (1987) یعنی 7 سال پس از ساختن درخشش دست به ساخت فیلمی جنگی زد كه داستان آن در دوران جنگ آمریكا و ویتنام می گذرد. كوبریك برای ساخت این فیلم به سراغ رمانی از ( گوستاو هاسفورد) رفت. غلاف تمام فلزی روایتگر زندگی تعدادی از سربازان آمریكایی است كه با هم تعلیم می بینند وبا هم به جنگ ویتنام می روند. فیلم به طور مشخص به سه قسمت تقسیم می شود. قسمت ابتدایی فیلم دوران آموزش این سربازان و فشارهایی كه بر روی آنهاست رانمایش می دهد. فشار های روانی كه باعث می شود یكی از سربازان ابتدافرمانده خود وسپس خودش را بكشد. قسمت میانی فیلم از اعزام سربازن به جنگ شروع می شود و حكایت جنایات آنان است در مقابل مردم بی پناه ویتنام. ودر قسمت پایانی این سربازان پرغرور از كشتن افراد بی گناه وبی سلاح ,توسط فردی كه بعدا مشخص می شود یك دختر ویتنامیست یكایك كشته می شوند. غلاف تمام فلزی فیلمست در نكوهش جنگ ونشان دادن پوچی و ویرانگری آن و همچنین فیلمیست كاملا ضد آمریكایی كه روایت گر سقوط تفكرات جنگ طلبانه آمریكاییست. (جوكر) قهرمان فیلم بر روی كلاهش نوشته است زاده شده برای كشتن و بر روی سینه خود علامت صلح را چسبانده است وهنگامی كه فرمانده او از معنای این كار از او سوال می كند او می گوید كه می خواسته با این كار دوگانگی شخصیت انسان هارا نمایش دهد. همان كاری كه كوبریك به وسیله این فیلم موفق به نمایش آن می شود.

چشمان باز بسته
كوبریك به عنوان آخرین فیلمش دست به ساخت شاهكاری بی تكرار و به تمام معنا تكان دهنده می زند. او این بار بعد از مدتها خاموشی به سراغ رمانی نوشته (آرتور شنیتزلر) می رود. ودر سال (1998) فیلم چشمان باز بسته را می سازد. این فیلم فیلمی به وضوح روانشناسانه است . كوبریك در این فیلم نگاه خود را از كائنات و مسائل جهانبینانه می گیرد و با دقتی اعجاب آور به روابط زناشویی زن وشوهری كه ساكن نیویورك هستند می پردازد. این فیلم فیلمیست درباره حسادت, خیانت و به خصوص سكس. كوبریك در آخرین فیلم خود آنچنان عمیق و دقیق عمل می كند كه همگان را حیران ومبهوت می گذارد. وبه راستی می توان گفت چنین وصیت نامه ای مي تواند بهترین پایان برای كارنامه درخشان كوبریك باشد. سخن در باره این شاهكار تكاندهنده بسیا است كه به هیچ عنوان جای مطرح شدن در این زمان را ندارد. اما حتمادر آينده ای نه چندان دور به طور كامل و دقیق در مورد این فیلم مطالبی خواهم نوشت.

به هر حال استنلی كوبریك تنها مدتی بعد از پایان فیلم چشمان باز بسته در سال 1999 درگذشت. باپایان یافتن عمر كوبریك و با پایان یافتن قرن بیستم آخرین فیلمساز كلاسیك و بزرگ زنده دنیا هم از میان رفت تا درقرن بیست یكم سینمای دنیا سینمایی بدون كوبریك را آغاز كند.
استنلی کوبریک

استنلی كوبریك در روز سه شنبه بیست و ششم جولای 1928 در برانكس نیویورك متولد شد. پدرش جك كوبریك، پزشك و مادرش گرترود پرولر زنی از یك خانواده یهودی بود كه اغلبشان از اطریش به آمریكا آمده بودند. كوبریك دانش آموز خوبی نبود و هنگامی كه اولیای مدرسه پدر و مادرش را برای مشورت در باره ی وضع تحصیلی او خواندند، آن ها گفتند كه استانلی از همه ظرفیت های خود استفاده نمی كند. پدر و مادر استنلی تصمیم گرفتند كه او را نزد دایی اش در كالیفرنیا بفرستند و سال بعد كه استنلی بازگشت در كلاس هشتم ثبت نام كرد. در 13 سالگی پدرش به او دوربینی هدیه داد و همچنین در كتابخانه ای عضوش كرد و در همین زمان با او شطرنج هم بازی می كرد. این فعالیت های جدید یعنی عكاسی و شطرنج ،تاثیر زیادی در شكل گیری شخصیت كوبریك داشت.او اولین عكس خود را به مجله Look فروخت و در روزنامه دبیرستان ویلیام تافت مشغول به فعالیت شد. در همان زمان در گروه Taft assembly مدرسه عضو بود و با دوست صمیمی اش هفته ای دوبار به سینما می رفت.
در سال 1946 با میانگین 67 از دبیرستان فارغ التحصیل شد و به علت نمرات پایین نتوانست وارد كالج شود.یكی از دبیران هنری مدرسه اش، او را توجیه كرد كه عكس هایش هنری هستند و او می تواند عكاس خوبی باشد و كوبریك در 17 سالگی به عنوان عكاس ثابت مجله Look مشغول به كارشد و به مدت سه سال سراسر آمریكا را زیر پا گذاشت. سفرهای كاری كوبریك و عكاسی، چشمانش را به دنیا و ماجراهای آن گشود و موجب عطش آموختن در او شد.او به عنوان مستمع آزاد در كلاس های كلمبیا یونیورسیتی شركت می كرد و در كلاس های لیونل تریلینگ و مارك ون دورن و ... به عنوان دانشجوی مانیتورحضور داشت. در موزه ی هنرهای مدرن و در جلسات نمایش فیلم آن حضور می یافت و درمیدان پارك برای پول شطرنج بازی می كرد.

او در 20 سالگی با هم كلاس خود (توبا متز) ازدواج كرد كه پس از مدتی و بعد از آشنایی با بالرین نیو یورك (روت سوبوتكا) به جدایی انجامید . در سال 1955 كوبریك با سوبوتكا ازدواج كرد كه آن هم عاقبت خوشی نداشت و سرانجام درسال 1958 كوبریك با (كریستین هارلن) نقاش آلمانی ازدواج كرد .
در 1951 كوبریك پس انداز خود را برای ساختن مستندی 16 دقیقه ای از( والتر كارتیه) بوكسور كه موضوع عكاسی یكی از قراردادهایش با مجله ی Look بود ، به كار گرفت. همه ی وسایل لازم را از مردی اجاره كرد و طرز استفاده از آن ها را از همان مرد آموخت و خودش به عنوان كارگردان و صدابردار و تدوین گر و ... كار كرد. نام این فیلم « روز نبرد» بود و برای سری فیلم های مستندی به نام « این آمریكا است »خریده شد. فیلم بعدی او مستند 9 دقیقه ای درباره ی پدر روحانی فرد استاد مولر بود كه به نام « راهب پرنده » ساخته شد.
در سال 1953 كوبریك فیلمی رنگی برای اتحادیه كشتیرانی ساخت كه مستندی 30 دقیقه ای به نام « دریانوردان » بود. پس از این فیلم كوبریك 13000 دلار از اقوام خود قرض كرد تا اولین فیلم بلند خود « ترس و هوس » رابسازد. و همچنین دو سال بعد با بودجه ای 40000 دلاری كه از دوستان و اقوام قرض كرده بود فیلم « بوسه ی قاتل » را ساخت.

كوبریك در سال 1958 به همراه دوست جدیدش ،تهیه كننده ی تازه كار، جیمز ب هریس ، به هالیوود رفت تا اولین فیلم استودیویی خود ، « كشتن » را بر اساس رمان
Clean break اثر( لایونل وایت) بسازد بودجه ی این فیلم 330000 دلار بود.پس از « كشتن» كوبریك و هریس قراردادی برای ساختن فیلمی از رمان(استفان زوینگ) به نام راز سوزنده بستند كه فیلمنامه ی آن به وسیله ی كوبریك و رمان نویس( كالدر ویلینگهام) نوشته شد ولی این فیلم هرگز ساخته نشد.
همكاری بعدی ویلینگهام و كوبریك و همچنین (جیم تامپسون) فیلمنامه ای بر اساس رمان راه های افتخار (هامفری كاب) بود كه همه استودیو ها از ساختن آن سر باز زدند تا این كه ( كرك داگلاس ) پذیرفت كه در آن فیلم بازی كند. و فیلم « راه های افتخار » ساخته شد كه به نظر بسیاری از منتقدان از بهترین فیلم های كلاسیكی است كه درباره ی جنگ ساخته شده است.
كوبریك یكی دو سال بعد از آن را در جهنم تكامل سپری كرد. نمی توانست فیلمنامه هایی را كه می نویسد،بسازد.یكی از این فیلمنامه ها را برای كرك داگلاس نوشت كه نامش « من 16 میلیون دلار دزدیدم .» بود كه ماجرای مردی به نام هربرت امرسون ویلسون بود كه حرفه اش دزدی گاوصندوق ها بود. فیلمنامه دیگرش درباره ی گروه چریكی رنجرهای موزبی بود كه در جنگ های داخلی آمریكا فعالیت می كردند.كوبریك شش ماه را با مارلون براندو برای تهیه فیلم « جك یك چشم » گذراند اما سرانجام فیلم را براندو ساخت و كارگردانی كرد.

در سال 1959 كرك داگلاس فیلم اسپارتاكوس را می ساخت كه در كمتر از دو هفته كارگردان خود (آنتونی مان) را اخراج كرد . كارگردانی فیلم را كوبریك به عهده گرفت و «اسپارتاكوس» كه بر اساس رمان(هاوارد فاست) ساخته شد كه اولین موفقیت های اسكاری كوبریك را به همراه داشت.
فیلم بعدی كوبریك « لولیتا» بر اساس رمانی از (ولادیمیر ناباكوف) ساخته شد. در سال 1958 حق كتاب را به مبلغ 150000 دلار خرید و به دلیل یك سری از دلایل حقوقی و مالی فیلم در سال 1962 در انگلستان ساخته شد. در اواخر دهه 60 كوبریك برای همیشه به انگلستان كوچ كرد و تا انتهای عمر در همان جا باقی ماند.بعد از« لولیتا» جیمز هریس و كوبریك همكاری با یكدیگر را قطع كردند و هر كدام به تنهایی مشغول كار شدند.
«دكتر استرنج لاو» كمدی كابوس وار كوبریك در سال 1964 بر اساس رمان «Red Alert» اثر( پیتر جرج) ساخته شد. كه كاندید جوایز اسكار بسیاری شد. بعد از دكتر استرنج لاو كه هجویه ای قوی با بازی استثنائی (پیتر سلرز) بود، كوبریك با استفاده از تخیلی نویس مطرح( آرتور سی كلارك) فیلمنامه «2001،یك ادیسه فضایی» را نوشت.این فیلم یكی از شاهكارهای تاریخ سینماست كه كاندید جوایز اسكار بسیاری شد و جایزه ی طراحی و ساخت جلوه های ویژه را برای شخص كوبریك به همراه داشت.پس از این فیلم كوبریك می خواست فیلمی درباره ی ناپلئون بسازد كه به دلیل مخارج بالای چنین پروژه ای از ساختن آن منصرف شد.


در سال1971 ، كوبریك،« پرتقال كوكی » را بر اساس رمان (آنتونی بورگس) ساخت. اگرچه به علت صحنه های خشن و ...فیلم از نظر درجه بندی ، در آمریكا درجه ی X ،گرفت و بعضی از منتقدان اروپایی هم به آن تاختند اما كاندیدایی سه اسكار دیگر را برای كوبریك به عنوان نویسنده، كارگردان و تهیه كننده به ارمغان آورد.
در همین زمان، به دلیل كارنامه ی خاص هنری كوبریك، مقالات بسیاری درباره ی او و كارهایش در روزنامه ها و مجلات به چاپ رسید. كوبریك به همراه همسر و سه دخترش دور از هالیوود در خانه بزرگ نیمه روستایی در خارج از شهر لندن زندگی می كرد. زن سوم كوبریك علاوه بر این كه نقاشی آلمانی بود تنها هنرپیشه زن فیلم « راه های افتخار» كوبریك بود . دفتر كار كوبریك در همان خانه بود و او وسایل و تجهیزات خود را در آن جا نگاه می داشت.
بعد از آن كوبریك باز هم ژانر فیلمسازی خود را تغییر داد و « بری لیندون» را ساخت این فیلم بر اساس رمان قرن نوزدهم اثر(ویلیام تاكه ری) است كه ماجرای آن در قرن 18 اتفاق می افتد. اگرچه این درام 11 میلیون دلاری چندان در گیشه موفق نبود اما، كاندید 7 جایزه ی اسكار شد كه موفقیت بزرگی محسوب می شد.

درسال 1980 یعنی 5 سال بعد از بری لیندون كوبریك « درخشش» را بر اساس رمانی از(استفن كینگ)نویسنده مشهور رمان های وحشت ساخت. اگرچه این فیلم در گیشه موفق بود اما كاندید هیچ جایزه ای نشد.
7 سال سپری شد تا این كه كوبریك «غلاف تمام فلزی » را بر اساس رمانی از( گوستاو هاسفورد) ساخت. این فیلم از نظر منتقدان شاهكاری محسوب می شود و علاوه بر این در گیشه هم موفق بود. و كوبریك را تنها كاندید جایزه بهترین فیلمنامه نویس كرد.
در این زمان كوبریك در مصاحبه ای، شایعاتی را كه درباره رفتار و زندگیش وجود داشت تكذیب كرد و علاوه بر این فیلم های قدیمی خود را به نسخه های ویدیویی تبدیل كرد. از آن جا كه نسخه ی اصلی« دكتر استرنج لاو» گم شده بود، كوبریك نگاتیو جدیدی با كیفیت بالا از آن فیلم تهیه كرد.
درسال 1990 كوبریك به همراه اسكورسیزی، وودی آلن، فوردكاپولا، اسپیلبرگ، ردفورد، سیدنی پولاك و جورج لوكاس یك بنیاد سینمایی تاسیس كردند كه هدف آن حفظ و نگهداری آثار سینمایی بود.
كوبریك پروژه علمی تخیلی دیگری به نام هوش مصنوعی «

كوبریك در سال 1993 تصمیم گرفت كه بر اساس نخستین رمان( لوییس بگلی) به نام Aryan Papers یا دروغ های زمان جنگ، كه داستان پسری یهودی و عمه اش است كه می خواهند از لهستان زمان جنگ فرار كنند، فیلمی بسازد. كوبریك عده ای را هم برای تدارك فیلم به لهستان، مجارستان و اسلواكی فرستاد و قرار بود كه گروه فیلمسازی در براتیسلاوا ی اسلواكی مستقر شود كه به دلایلی این پروژه كنار گذاشته شد.
پس از دیدن فیلم« پارك ژوراسیك » و تحول شگفت انگیز در جلوه های ویژه ، كوبریك تصمیم داشت كه پروژه « هوش مصنوعی » را دنبال كند و اخباری مبنی بر آغاز این پروژه بر سر زبان ها بود كه اعلام شد كوبریك « Eyes Wide Shut » را خواهد ساخت. این فیلم بر اساس رمان داستان رویا، اثر(آرتور شنیتزلر) ساخته شد. آخرین شاهكار كوبریك، در 1996 كلید خورد و در 1998 به پایان رسید. بودجه ی فیلم 65 میلیون دلار بود. علاوه بر كیدمن و كروز و سیدنی پولاك، ماری ریچاردسون كه هنرپیشه فیلم های برگمان بود در این فیلم هنرنمایی كردند. درهشتم مارس 1997 جایزه ی گریفیث به كوبریك اهدا شد. كوبریك 68 ساله شخصا برای دریافت جایزه خود حضور نیافت و به جای خود جك نیكلسون را برای دریافت جایزه فرستاد. در سپتامبر همان سال جایزه شیر طلایی پنجاه و چهارمین جشنواره فیلم ونیز هم به كوبریك تعلق گرفت.

در هفته اول مارس 1999 نمایش خصوصی « چشمان كاملا بسته » انجام شد. می گویند كه كوبریك بسیار هیجان زده بود و این فیلم را بهترین فیلم خود می دانست. سرانجام پیش از اكران عمومی آخرین فیلمش استنلی كوبریك در سن 70 سالگی به تاریخ هفتم مارس، تنها چند روز پس از اكران خصوصی فیلم، چشم از جهان و دوربین فروبست و هرگز نتوانست آخرین شاهكار تكاندهنده اش را برروی پرده سینماها ببیند.

ترس و هوس (1953)
بوسه قاتل (1955)
كشتن(قتل) (1956)
راه های افتخار(1957)
اسپارتاكوس(1960)
لولیتا (1962)
دكتر استرنج لاو (1964)
2001 یك ادیسه فضایی (1968)
پرتقال كوكی (1971)
بری لیندون (1975)
درخشش (1980)
غلاف تمام فلزی (1987)
چشمان باز بسته (1999)
مطالب فوق تنها بخشی از زندگی و فیلمشناسی استنلی کوبریک این نابغه بزرگ سینما بود. به زودی در همین وبلاگ به بحث در مورد نوع سینمای کوبریک ونوع نگاه او به زندگی در آثارش خواهیم پرداخت.
لوئیس بونوئل

سینمای سورئالیست
(با انديشه مرگ مدت درازي است كه آشنايي دارم. از همان هنگام كه اسكلت ها را در حين كارناوال هفته ي مقدس از خيا بان هاي كالاندا مي گذراندند،مرگ جزيي جدا نشدني از زندگي من بوده است و هرگز نخواسته ام كه فراموش و يا انكارش كنم اما، هنگامي كه ديني نداري نمي تواني به راحتي درباره مرگ سخن بگويي)
این هابه خوبي تعريفي دقيق از احساسات شخصي و هنري يك فيلمساز حرفه اي و عجيب است. هم چون بسياري از سو رئاليست هاي هم زمان خودش بونوئل، دچار تضادي است كه از طرفي مدعي بي طرفي و بي تفاوتي به پايان و سرانجام زندگي است و از طرف ديگر، درون مايه تاثير گذار آثارش با تصاوير مرگ و عقايد عجيب و خاص درباره خدا همراه است كه او آن را بي پروا و با سرو صدا ي زياد اعلام مي كند.
بونوئل تصويري راديكال و خشن ومعترض به اجتماع را در معرض ديد مي گذارد كه در آن جامعه بشري ،فاسد و بر ضد آزادي هاي انساني است.
درباره بونوئل نظرات مختلفي وجود دارد. عده اي او را صاحب نوعي رئاليسم و عده اي او را سورئاليستي ماركسيست و شورشي مي دانند كه بر ضد طبقه روحانيت بود. عده اي او را معنوي گرا و عده اي ديگر او را عميقا وفادار به فرويديسم و نظرات او مي دانند.
محتوي سناريو هاي بونوئل بسيار متنوع اند از سناريو هاي نا معقول و بسيار تراژيك تا هجويه ها و فيلم هايي كه به رسوايي هاي اخلاقي و اروتيسم مي پردازد.
بونوئل از ديرباز در حلقه منتقدان اروپايي به عنوان فيلمسازي صاحب سبك و معتبر در كنار نام هايي چون آيزنشتاين، چاپلين و فليني شناخته مي شد ، گو اين كه به تازگي در آمريكا اعتبار زيادي به دست آورده است.
بونوئل در مدت 50 سال فعاليت هنري اش 32 فيلم ساخت و در كشورهاي اسپانيا،فرانسه،مكزيك ،يتاليا و آمريكا فعاليت كرد.
او با به كار گيري طنزي گزنده و تلخ، ارزش هاي انساني و انسان هايي كه آن را علي السويه مي دانند به چالش كشيد. تصوير سازي او از كانال سورئاليسم و با به تصوير كشيدن صحنه هايي كه همچون جرقه اي آدمي را به ناخود آگاه مي برند ، انجام مي شد.
بونوئل مي گويد: ( خرد كردن خوش بيني حاكم در جهان بورژوازي و وادار كردن بيننده براي زير سوال بردن برتري هاي طبقاتي، از تلاش هاي من است.)
بونوئل در 22 فوريه 1۸۹0 در كالاندا كه شهر كوچكي در استان تروئل اسپانيا است به دنيا آمد. در جواني از تعليمات ديني ژوزئيت ها كه شاخه اي ازمذهب كاتوليك است، بهره جست و استعداد فوق العاده خود را در موسيقي، ورزش و علوم طبيعي نشان داد. در خانواده اي ميانه رو، نيمه روشنفكر، زميندار ، ثروتمند و بورژوا ، بدون هيچ سختي و با راحتي كامل بزرگ شد. بيان اين جزييات درباره خانواده بونوئل براي شناختن آثار او اساسي است. بايد بدانيم كه او پيش از هر چيز يك اسپانيايي تبار دست پرورده بورژوازي اسپانيا بود.
يكي از منتقدين مي گويد كه بي پروايي گفتار براي يك اسپانيايي تبار شيوه اي از انديشيدن است و همچنين مشخصه سرزميني است كه به مسائل جنسي بسيار مي پردازد و به شكل برجسته اي به خاطر جنگ هاي داخلي با انديشه مرگ عجين شده است.
بونوئل مي گويد:( كه كودكي اش به سرعت و در بين زادگاه و زاراگورا گذشته است.و دو احساس از كودكي تا هميشه در او باقي مانده اند. يكي اروتيسم بي پرده كه در لايه هاي زيرين پنهان بوده اند و ديگري هشياري دائمي اش درباره مرگ و پايان زندگي.) او مي گويد كه : (من در ميان رقيبانم استثنايي محسوب نمي شوم. هنر من كاملا اسپانيايي است كه با دو حس اسپانيايي بودن و تاثير انديشه و تصوير مرگ ناشي از جنگ هاي داخلي بي رحم و درنده آميخته است، آن چه كه تا كنون به نمايش در نيامده بوده است.)
هنگامي كه بو نوئل بزرگتر شد ، علاقه زيادي براي رفتن به پاريس و تحصيل موسيقي از خود ابراز كرد اما به جاي آن او را به مادريد فرستادند تا در آن جا مهندسي كشاورزي بخواند. پس از چند سال، رشته تحصيلي خود را به حشره شناسي تغيير داد و به برفراري دوستي با گروهي از جوانان هنرمند پرداخت كه در آينده هنري او تاثير به سزايي داشتند.
اين همراهان و دوستان نزديك شامل فدريكو گارسيا لوركا و خوزه مورينو ويلاي شاعر و سالوادور دالي، نقاش صاحب سبك و برجسته اسپانيايي بودند.
در مدت اقامت بونوئل در مادريد، بونوئل علاقه به هنر تئاتر و هنرپيشگي را بيش از پيش نشان داد و مقدمات سينماي سورئاليست خود را كسب كرد.
در سال 1925 با اخذ مدرك فلسفه و ادبيات فارغ التحصيل شد و به پاريس رفت تا به حلقه دوستانش بپيوندد. در شهر پاريس با استقبال بسيار خوبي مواجه شد و به وسيله دوستان صاحب نفوذ پدرش به بهترين انجمن هاي روشنفكري شهر معرفي شد.
خيلي زود به عنوان دستيار كارگردان ژان اپشتاين استخدام شد. بونوئل درباره اپشتاين مي گويد: ? تنها كارگردان دوران جمود سينماي فرانسه كه شايسته نام سينماگر روشنفكر است، اپشتاين است.?
بونوئل همزمان با پرداخت و صيقل دادن مهارت هايش به عنوان دستيار كارگردان به انتشار مقالات پرداخت كه از قابل ذكرترين نشريه اي كه او در آن مي نوشت، La Garcia Hispanomericana بود.
در سال 1929 رسما به سورئاليست هاي فرانسه پيوست و با اين شكل گرفتن ، اولين پروژه سينمايي خود را به عنوان كارگردان آغاز كرد. در جمع حلقه دوستان خود..كه نام رزيدنيكا بر آن گذاشته بودند و با همكاري سالوادور دالي فيلم سگ آندلسي را ساخت. در سال 1930 بار ديگر با دالي در فيلمي كه به نام عصر طلايي همكاري كرد.
بعضي از منتقدان بونوئل را هيچكاكي سورئاليست مي دانند. استادي قابل احترام و ارزشمند كه تسلط كاملي به رسانه سينما داشت و هنري را كه به بازيچه اي سطحي نگر تبديل شده بود ، متحول كرد. بونوئل، سورئاليسم را جنبشي انقلابي، اخلاقي و شاعرانه مي دانست و در اين باره مي گويد:
(همه ما تنها حاميان يك بعد از ابعاد انقلاب بوده ايم. سورئاليست ها تروريست نيستند اما پيوسته با اجتماعي كه آن را بي ارزش مي دانند در ستيزند. اسلحه آن ها مسلسل ها نيستند بلكه رسواگري و افشاگري است. افشا گري عامل قوي براي انقلاب است و قادر است كه جنايات اجتماعي و بهره كشي انسان از هم نوعش را و همچنين چهره امپرياليسم سلطه گرو سو استفا ده هاي او را به تصوير بكشد و در مجموع مي تواند تمام ماجراهاي مخوف پشت پرده را بر روي پرده بياورد. )
به نظر دالي هدف سورئاليسم به وجود آوردن جنبشي ادبي و هنري و يا فلسفي نبود بلكه در هم ريختن طبقات اجتماعي بود. در حقيقت قصد سورئال اين است كه بر احساسات از مجراي ذهني و حركت به سمت نا خودآگاه آدمي تاثير بگذارد و با استفاده از پارانويا و سيال ذهن ،جهان واقعيت را به رسوايي بكشد.
مايكل گولد در سورئاليسم و سينما مي گويد:(اگر تصويري كه ديده مي شود براي ذهن عاقل بسيار سنگين باشد يعني اين كه بي اندازه خشن و تهديد آميز و بي پرده باشد ديگر نمي توان آن را نفي و يا رها كردو از نا خود آگاه به خود آگاه آدمي مي آيد.)
به عنوان سورئاليسمي خالص، در سگ آندلسي چشم دختري با تيغ بريده مي شود، دهان مردي كاملا از صورتش برداشته مي شود و يا جسد الاغ مرده اي زينت بخش پيانو مي شود. هر كدام از اين صحنه ها از نظر عقلاني باورنكردني اند . اين كه بونوئل به اين نوع سورئاليسم پرداخت علاوه بر ابعاد انقلابي و روانشناسانه به علت پرداخت اخلاقي هم بود. مي گويد كه براي اولين بار در زندگي اش با يك سيستم اخلاقي روشنفكرانه مواجه شده است كه با نفي كردن تمام ارزش هاي موجود قلمرو جديدي را به وجود آورده كه در آن تمام اعمال قابل توجيه هستند.
قوي ترين تصاوير بونوئل طنز آلود و يا رمز آلودند. چرا كه باور داشت كه اساس هر هنري راز است و جهان نيز راز بزرگي است.
در سال 1929 فيلم سگ آندلسي همان طوري كه دالي و بونوئل مي خواستند ايجاد شوك و رسوايي كرد. اين فيلم نظرات مختلفي را برانگيخت. بسياري آن را شاعرانه، عجيب و افشا گرانه دانستند كه به دين و بورژوازي حمله مي كند.
نكته جالب اين است كه مخارج اين فيلم توسط مادر بورژواي بونوئل تامين شد.
سگ آندلسي با آن كه سگي در فيلم ديده نمي شود با هدف آشكاري مي خواست كه ذهن بيننده را درگير كند و با ايجاد شوك نظرات سوررئاليست ها را به مخاطبان برساند.
بونوئل در باره اين فيلم مي گويد كه او و دالي تنها يك قول و قرار در حين ساخت اين فيلم داشتند و آن اين بود كه :(هيچ عقيده و يا تصويري كه ممكن است بخواهد كه تصوير نامعقول را توضيح دهد و آن را توجيه كند، پذيرفتني نيست)
بونوئل مي گويد: ( بايد همه درها را به سوي نامعقول مي گشوديم و تصاويري را نگاه مي داشتيم كه ما را متعجب مي كند بدون آن كه آن ها را توضيح دهيم.)
فيلم رويايي است و مانند يك رويا مي تواند هم شادي بخش و هم ناراحت كننده باشد. در صحنه آغازين فيلم بونوئل آن جايي كه چشم دختر را با تيغ مي برند. مي دانيم كه وارد جاده پر پيچ و خمي شده ايم. ترتيبي كه نمايش اين تصاوير دارد ما را به سمت نوعي دوباره سازي ذهني هدايت مي كند . همان طور كه رويا بازتابي از تجربيات روز گذشته ماست.
بونوئل براي نمايش صحنه هاي وهم آلود از لنزهاي تغيير يافته و فيلتر دار و ديگر امكانات سينمايي آن روز بهره نبرد. بلكه به نوعي از زبان و بيان غير روايي سر راست دست يافت كه با ايجاد شوك فضايي وهم آلود ايجاد مي كند و با عصبي كردن و برانگيختن احساس تماشاگر به فضاي رويا گونه خود دست مي يابد.
نمايش نا معقولي كه برخورد دراماتيك بين شهوت و عامل شهوت است.
در سگ آندلسي رگه هاي تبار اسپانيايي بونوئل كاملا هويداست حتي جسد الاغ، مرگ و اروتيسم برجسته اشاره اي به اين موضوع دارند.
در سال 1965 بونوئل سيمون بيابان را در مكزيك ساخت كه دين درون مايه آن است. روايت عجيب و كوتاهي از راهبي كه در قرن پانزدهم ميلادي براي عبادت و نماز و براي اين كه تا آن جا كه امكان دارد به خداوند نزديك شود، در بالاي ستوني 60 پايي به مدت 37
سال باقي مي ماند. و لاجرم شيطان كه هر بار به چهره اي در مي آمده، فريبش مي دهد و در مبارزه شكست مي خورد.
در سال 1974 و تقريبا 50 سال پس از سگ آندلسي ، فيلم فانتوم آزادي را ساخت و در آن از تصاوير عجيب و خاص بهره جست . جايي كه اعداميان فرياد مرگ بر آزادي سر مي دهند. و يا جايي كه زوج بورژوايي درباره ي آداب اجابت مزاج بر سر ميز صحبت مي كنند و حال اين كه صحبت درباره غذا را وقيحانه مي دانند.
بونوئل فيلم عصر طلايي خود را با فيلم فانتوم آزادي مقايسه مي كند و مي گويد: ( ديگر به سادگي سال هاي دهه 30 نمي توان مردم را به رسوايي كشاند. امروز مجبوريد كه با نسخه شيرين تري اين كار را انجام دهيد)
بونوئل معتفد بود كه واقعيت صحنه دود آلودي از واقعيت هاي پنهاني است.
بونوئل به مدت 50 سال درباره بحران هاي اجتماعي با سبك منحصر به فردش فيلم ساخت. هنر او به نژاد بشري اعتماد به نفس مي بخشد. و به بورژوازي، ساديسم و عدم احترام به توانايي بشر براي داشتن زندگي متفاوت و بهتر حمله مي كند.
بونوئل در سال 1983 درگذشت
