تبليغاتX
در ستایش سینما
نقد و معرفی آثار کلاسیک ومدرن سینما ونقد آثار سینمای ایران

لوئیس بونوئل

 

 

 

سینمای سورئالیست

 

(با انديشه مرگ مدت درازي است كه آشنايي دارم. از همان هنگام كه اسكلت ها را در حين كارناوال هفته ي مقدس از خيا بان هاي كالاندا مي گذراندند،مرگ جزيي جدا نشدني از زندگي من بوده است و هرگز نخواسته ام كه فراموش و يا انكارش كنم اما، هنگامي كه ديني نداري نمي تواني به راحتي درباره مرگ سخن بگويي)

 

این هابه خوبي تعريفي دقيق از احساسات شخصي و هنري يك فيلمساز حرفه اي و عجيب است. هم چون بسياري از سو رئاليست هاي هم زمان خودش بونوئل، دچار تضادي است كه از طرفي مدعي بي طرفي و بي تفاوتي به پايان و سرانجام زندگي است و از طرف ديگر، درون مايه تاثير گذار آثارش با تصاوير مرگ و عقايد عجيب و خاص درباره خدا همراه است كه او آن را بي پروا و با سرو صدا ي زياد  اعلام مي كند.

 

بونوئل تصويري راديكال و خشن ومعترض به اجتماع را در معرض ديد مي گذارد كه در آن جامعه بشري ،فاسد و بر ضد آزادي هاي انساني است.

 

درباره بونوئل نظرات مختلفي وجود دارد. عده اي او را صاحب نوعي رئاليسم و عده اي او را سورئاليستي ماركسيست و شورشي مي دانند كه بر ضد طبقه روحانيت بود. عده اي او را معنوي گرا و عده اي ديگر او را عميقا وفادار به فرويديسم و نظرات او مي دانند.

 

محتوي سناريو هاي بونوئل بسيار متنوع اند از سناريو هاي نا معقول و بسيار تراژيك تا هجويه ها و فيلم هايي كه به رسوايي هاي اخلاقي و اروتيسم مي پردازد.

 

بونوئل از ديرباز در حلقه منتقدان اروپايي به عنوان فيلمسازي صاحب سبك و معتبر در كنار نام هايي  چون آيزنشتاين، چاپلين و فليني شناخته مي شد ، گو اين كه  به تازگي در  آمريكا اعتبار زيادي به دست آورده است.

 

بونوئل در مدت 50 سال فعاليت هنري اش 32 فيلم ساخت و در كشورهاي اسپانيا،فرانسه،مكزيك ،يتاليا و آمريكا فعاليت كرد.

 

او با به كار گيري طنزي گزنده و تلخ، ارزش هاي انساني و انسان هايي كه آن را علي السويه مي دانند به چالش كشيد. تصوير سازي او از كانال سورئاليسم و با به تصوير كشيدن صحنه هايي كه همچون جرقه اي آدمي را به ناخود آگاه مي برند ، انجام مي شد.

 

بونوئل مي گويد: ( خرد كردن خوش بيني حاكم در جهان بورژوازي و وادار كردن بيننده براي زير سوال بردن برتري هاي طبقاتي، از تلاش هاي من است.)

 

بونوئل در 22 فوريه 1۸۹0 در كالاندا كه شهر كوچكي در استان تروئل اسپانيا است به دنيا آمد. در جواني از تعليمات ديني  ژوزئيت ها كه شاخه اي ازمذهب كاتوليك است، بهره جست و استعداد فوق العاده خود را در موسيقي، ورزش و علوم طبيعي  نشان داد. در خانواده اي ميانه رو، نيمه روشنفكر، زميندار ، ثروتمند و بورژوا ،  بدون هيچ سختي و با راحتي كامل  بزرگ شد. بيان اين جزييات درباره خانواده بونوئل براي شناختن آثار او اساسي است. بايد بدانيم كه او پيش از هر چيز يك اسپانيايي تبار دست پرورده بورژوازي اسپانيا بود.

 

يكي از منتقدين مي گويد كه بي پروايي گفتار براي يك اسپانيايي تبار شيوه اي از انديشيدن است و همچنين مشخصه سرزميني است كه به مسائل جنسي بسيار مي پردازد و به شكل برجسته اي به خاطر جنگ هاي داخلي با انديشه مرگ عجين شده است.

 

بونوئل مي گويد:( كه كودكي اش  به سرعت و در بين زادگاه و زاراگورا گذشته است.و دو احساس از كودكي تا هميشه در او باقي مانده اند. يكي اروتيسم بي پرده  كه در لايه هاي زيرين پنهان بوده اند و ديگري هشياري دائمي اش درباره مرگ و پايان زندگي.) او مي گويد كه :  (من در ميان رقيبانم استثنايي محسوب نمي شوم. هنر من  كاملا اسپانيايي است كه با دو حس  اسپانيايي بودن و تاثير انديشه و تصوير مرگ ناشي از  جنگ هاي داخلي بي رحم و درنده آميخته است، آن چه كه تا كنون به نمايش در نيامده بوده است.)

 

هنگامي كه بو نوئل بزرگتر شد ، علاقه زيادي براي رفتن به پاريس و تحصيل موسيقي از خود ابراز كرد اما به جاي آن او را به مادريد فرستادند تا در آن جا مهندسي كشاورزي بخواند. پس از چند سال، رشته تحصيلي خود را به حشره شناسي تغيير داد و  به  برفراري دوستي با گروهي از جوانان هنرمند پرداخت كه در آينده هنري او تاثير به سزايي داشتند.

 

اين همراهان و دوستان نزديك شامل فدريكو گارسيا لوركا و خوزه مورينو ويلاي شاعر  و سالوادور دالي، نقاش صاحب سبك و برجسته اسپانيايي بودند.

 

در مدت اقامت بونوئل در مادريد، بونوئل علاقه  به هنر تئاتر و هنرپيشگي را بيش از پيش   نشان داد و مقدمات  سينماي سورئاليست خود را كسب كرد.

 

در سال 1925 با اخذ مدرك فلسفه و ادبيات فارغ التحصيل شد و به پاريس رفت تا به حلقه دوستانش بپيوندد. در شهر پاريس با استقبال بسيار خوبي مواجه شد و به وسيله دوستان صاحب نفوذ پدرش به بهترين انجمن هاي روشنفكري  شهر معرفي شد.

 

خيلي زود به عنوان دستيار كارگردان ژان اپشتاين استخدام شد. بونوئل درباره اپشتاين مي گويد: ? تنها كارگردان دوران جمود سينماي فرانسه  كه شايسته نام سينماگر روشنفكر است، اپشتاين است.?

 

بونوئل همزمان با  پرداخت و صيقل دادن مهارت هايش به عنوان دستيار كارگردان به انتشار مقالات پرداخت كه از قابل ذكرترين  نشريه اي كه او در آن مي نوشت، La Garcia Hispanomericana   بود.

 

در سال 1929 رسما به سورئاليست هاي فرانسه پيوست و با اين شكل گرفتن ، اولين پروژه سينمايي خود را به عنوان كارگردان آغاز كرد. در جمع حلقه دوستان خود..كه نام رزيدنيكا بر آن گذاشته بودند و با همكاري  سالوادور دالي فيلم سگ آندلسي را ساخت. در سال 1930 بار ديگر با دالي در فيلمي كه به نام   عصر طلايي همكاري كرد.

 

بعضي از منتقدان بونوئل را هيچكاكي سورئاليست مي دانند. استادي قابل احترام و ارزشمند كه تسلط كاملي به رسانه سينما داشت و هنري را كه به بازيچه اي سطحي نگر  تبديل شده بود ، متحول كرد. بونوئل، سورئاليسم را جنبشي انقلابي، اخلاقي و شاعرانه مي دانست و در اين باره مي گويد:

(همه ما تنها حاميان يك بعد از ابعاد انقلاب بوده ايم. سورئاليست ها تروريست نيستند اما پيوسته با اجتماعي كه آن را بي ارزش مي دانند در ستيزند. اسلحه آن ها مسلسل ها نيستند بلكه رسواگري و افشاگري است. افشا گري  عامل قوي براي انقلاب است و قادر است كه جنايات اجتماعي  و بهره كشي انسان از هم نوعش را و همچنين چهره امپرياليسم سلطه گرو سو استفا ده هاي او را به تصوير بكشد و  در مجموع مي تواند تمام ماجراهاي مخوف پشت پرده را بر روي پرده بياورد. )

به نظر دالي هدف سورئاليسم به وجود آوردن جنبشي ادبي و هنري و يا فلسفي نبود بلكه در هم ريختن طبقات اجتماعي بود. در حقيقت قصد سورئال اين است كه بر احساسات از مجراي ذهني و حركت به سمت نا خودآگاه آدمي تاثير بگذارد و با استفاده از پارانويا و سيال ذهن ،جهان واقعيت را به رسوايي بكشد.

 

مايكل گولد در سورئاليسم و سينما مي گويد:(اگر تصويري كه ديده مي شود براي ذهن عاقل بسيار سنگين باشد يعني اين كه بي اندازه خشن و  تهديد آميز و بي پرده باشد ديگر نمي توان آن را نفي و يا رها كردو از نا خود آگاه به خود آگاه آدمي مي آيد.)

 

به عنوان سورئاليسمي خالص، در سگ آندلسي چشم دختري با تيغ بريده مي شود، دهان مردي كاملا از صورتش برداشته مي شود و يا جسد الاغ مرده اي زينت بخش پيانو مي شود. هر كدام از اين صحنه ها  از نظر عقلاني باورنكردني اند . اين كه بونوئل به اين نوع سورئاليسم پرداخت علاوه بر ابعاد انقلابي و روانشناسانه به علت پرداخت اخلاقي هم بود. مي گويد كه براي اولين بار در زندگي اش با يك سيستم اخلاقي روشنفكرانه مواجه شده است كه با نفي كردن تمام ارزش هاي موجود  قلمرو جديدي را به وجود آورده كه در آن تمام اعمال  قابل توجيه هستند.

قوي ترين تصاوير بونوئل  طنز آلود و يا رمز آلودند. چرا كه باور داشت كه اساس هر هنري راز است و جهان نيز  راز  بزرگي است.

 

 در سال 1929 فيلم سگ آندلسي همان  طوري كه دالي و بونوئل مي خواستند ايجاد شوك و رسوايي كرد. اين فيلم نظرات مختلفي را برانگيخت. بسياري آن را شاعرانه، عجيب و افشا گرانه دانستند كه به دين و بورژوازي حمله مي كند.

 

نكته جالب اين است كه مخارج اين فيلم  توسط مادر بورژواي بونوئل  تامين شد.

 

سگ آندلسي با آن كه سگي در فيلم ديده نمي شود با هدف آشكاري مي خواست كه ذهن بيننده را درگير كند  و با ايجاد شوك نظرات سوررئاليست ها را به مخاطبان برساند.

 

بونوئل در باره اين فيلم مي گويد كه او و دالي تنها يك قول و قرار در حين ساخت اين فيلم داشتند و آن اين بود كه :(هيچ عقيده و يا تصويري كه ممكن است بخواهد كه تصوير نامعقول را  توضيح دهد و آن را توجيه كند، پذيرفتني نيست)

 

بونوئل مي گويد: ( بايد همه درها را به سوي  نامعقول مي گشوديم و تصاويري را نگاه مي داشتيم كه ما را متعجب مي كند بدون آن كه آن ها  را توضيح دهيم.)

 

فيلم رويايي است و مانند يك رويا مي تواند هم شادي بخش و هم ناراحت كننده باشد. در صحنه آغازين فيلم بونوئل آن جايي كه چشم دختر را با تيغ مي برند. مي دانيم كه وارد جاده پر پيچ و خمي شده ايم. ترتيبي كه نمايش اين تصاوير  دارد ما را به سمت نوعي دوباره سازي ذهني هدايت مي كند . همان طور كه رويا بازتابي از تجربيات روز گذشته ماست.

 

بونوئل براي نمايش صحنه هاي وهم آلود از لنزهاي تغيير يافته و فيلتر دار و ديگر امكانات سينمايي آن روز بهره نبرد. بلكه به نوعي از زبان و بيان غير روايي سر راست دست يافت كه با ايجاد شوك  فضايي وهم آلود ايجاد مي كند و با عصبي كردن و برانگيختن احساس تماشاگر به فضاي رويا گونه خود دست مي يابد.

 

نمايش نا معقولي كه برخورد دراماتيك بين شهوت و عامل شهوت  است.

 

در سگ آندلسي رگه هاي تبار اسپانيايي بونوئل كاملا هويداست حتي جسد الاغ، مرگ و اروتيسم برجسته اشاره اي به اين موضوع دارند.

 

در سال 1965 بونوئل سيمون بيابان را در مكزيك  ساخت كه  دين درون مايه آن است. روايت عجيب و كوتاهي از راهبي كه در قرن پانزدهم ميلادي براي عبادت و نماز و براي اين كه تا آن جا كه امكان دارد به خداوند نزديك شود، در بالاي ستوني 60 پايي به مدت 37

سال باقي مي ماند. و  لاجرم شيطان كه هر بار به چهره اي در مي آمده، فريبش مي دهد و  در مبارزه شكست مي خورد.

 

در سال 1974 و تقريبا 50 سال پس از سگ آندلسي ، فيلم فانتوم آزادي را ساخت و در آن از تصاوير عجيب و خاص بهره جست . جايي كه اعداميان فرياد مرگ بر آزادي سر مي دهند. و يا جايي كه زوج بورژوايي درباره ي آداب اجابت مزاج بر سر ميز صحبت مي كنند و حال اين كه صحبت درباره غذا را وقيحانه مي دانند.

 

بونوئل فيلم عصر طلايي خود را با فيلم فانتوم آزادي  مقايسه مي كند و مي گويد: ( ديگر به سادگي سال هاي دهه 30 نمي توان مردم را به رسوايي كشاند. امروز مجبوريد كه با نسخه شيرين تري اين كار را انجام دهيد)

بونوئل معتفد بود كه واقعيت صحنه دود آلودي از واقعيت هاي پنهاني است.

بونوئل به مدت 50 سال درباره بحران هاي اجتماعي با سبك منحصر به فردش  فيلم ساخت. هنر او به نژاد بشري اعتماد به نفس مي بخشد. و  به بورژوازي، ساديسم و عدم احترام به توانايي بشر براي داشتن زندگي متفاوت و بهتر حمله مي كند.

بونوئل در سال 1983 درگذشت

 

 

 

نوشته شده توسط محمد ثقفی در ساعت 8:26 قبل از ظهر | لینک  |