تبليغاتX
در ستایش سینما
نقد و معرفی آثار کلاسیک ومدرن سینما ونقد آثار سینمای ایران

با سلام وتشكر از تمامي دوستاني كه درمدت زماني كه از تولد اين وبلاگ ميگذرد با نظرات وپيشنهادات سازنده خودبنده را درهرچه بهتر اداره كردن اين وبلاگ ياري كرده اند. دوستان زيادي از اين وبلاگ ديدن كرده اند اما عده محدودي بنده را از نظرات خود آگاه نموده اند. از تمامي دوستان به جد تقاضا دارم هرگاه از وبلاگ ديدن مي كنيد لطف كرده ونظرات خودرا در مورد مطالب آن بنويسيد. يكي از دوستان خواسته بود مطالبي رادرمورد فيلمهاي قبل ازانقلاب بنويسم كه بنده هم اطاعت كرده واز اين هفته درمورد بعضي از فيلمهاي قبل از انقلاب كه داراي اهميت وارزش هستند مطالبي در حد معرفي و تحليل اين فيلم ها خواهم نوشت. دوست ديگري از بنده تقاضاكرده بود كه مطلبي را درمورد فيلم( سينما پاراديزو) بنويسم كه اين در خواست هم انجام شد وشما ميتوانيد نقد اين فيلم رادر قسمت نقد فیلم های سینمای جهان بخوانيد. بازهم متشكرم از تمامي دوستاني كه از اين وبلاگ ديدن ميكنند وبنده را مورد لطف خود قرارميدهند. اميدوارم اين وبلاگ سهم هرچند اندكي در افزايش اطلاعات سينمايي سينما دوستان داشته باشد.(با عذر خواهي ازتمام دوستاني كه از خوانندگان هميشگي وبلاگ هستند بنده به علت سفري دوهفته اي كه برايم پيش آمد ودسترسي نداشتن به كامپيوتر نتوانستم در اين مدت مطالب وبلاگ را به روز كنم كه قول ميدهم با نوشتن مطالب بيشتر اين كم كاري را جبران كنم.) باتشكر محمد ثقفي

نوشته شده توسط محمد ثقفی در ساعت 10:43 قبل از ظهر | لینک  | 

                              آرامش در حضورديگران 

 نويسنده و كارگردان: ناصرتقوايي براساس يك داستان ازمجموعه داستانهاي واهمه هاي بي نام ونشان نوشته دكتر غلام حسين ساعدي_ مديرفيلم برداري: منصور يزدي_ موسيقي: هرمز فرهت_ تدوين: عباس گنجوي_ بازيگران: اكبر مشكين/ ثريا قاسمي/محمد علي سپانلو/ علي نراقي/ پرتونوري علا/ ليلا بهاران/ منوچهر آتشي/ مهري مهرنيا... 35 ميليمتري رنگي_ 85 دقيقه_ در سال 1348 ساخته شد اما تا سال 1352 در توقيف ماند.(برنده جايزه بهترين فيلم از فستيوال فيلم ونيز در سال 1972 )

خلاصه فيلم: سرهنگ بازنشسته اي (اكبر مشكين) كه پس از فوت همسرش با معلم جواني به نام منيژه(ثريا قاسمي) ازدواج ودر شهرستان زندگي ميكرده مرغ داري اش را مي فروشد وبه پايتخت باز ميگردد تادر كنار دخترانش مليحه( پرتو نوري علا) و مه لقا(ليلا بهاران) زندگي كند. دخترها زندگي بي بند وباري دارند و آمنه ( مهري مهرنيا) كلفت خانه مي كوشد اين را از چشم سرهنگ پوشيده نگهدارد. پدر از وضع زندگي دخترها آزرده خاطر است وبيش از پيش به الكل پناه مي آورد . مليحه دختر بزرگتر كه از برخوردهاي نامزدش دكتر سپانلو (محمد علي سپانلو) به تنگ آمده با بريدن رگ دستش به زندگي خود پايان مي دهد ومه لقا كه آبستن است به ازدواجي نا خواسته با علي ( علي نراقي) تن مي دهد. سرهنگ دچار جنون ميشود ومنيژه او را به كمك مسعود( مسعود اسد الهي) و آتشي (منوچهر آتشي) در آسايشگاه رواني بستري مي كند و مراقبت از اورا عهده مي گيرد.

 

               سير صعودی تا سقوط

 آرامش در حضور ديگران ساخته استاد ناصر تقوايي یکی از بهترين فيلم هاي تاريخ سينماي ايران به حساب مي آيد. بدون اغراق ميتوان اين فيلم را يك شاهكار دانست. شاهكاري كه تقوايي در اولين گام سينمايي خود موفق به خلق آن مي شود. در اين مجال فرصت نيست تا در مورد كارنامه تقوايي وفيلم هاي او صحبت كنيم به همين علت تنها به صحبت در مورد آرامش در حضور ديگران اكتفا مي كنيم. تقوايي اين فيلم را براساس داستاني از كتاب( واهمه هاي بي نام ونشان )نوشته دكتر غلام حسين ساعدي ساخته است. ساعدي داستان نويس معاصر ايران است كه بسياري از داستان هاي او توسط فيلمسازان بزرگي چون مهرجويي(گاو) تقوايي وديگران به فيلم تبديل شده . ازاين بابت سينماي ايران وام دار داستان هاي زيباي اوست. باز هم در اين زمان فرصت بررسي داستان هاي ساعدي نيست وفقط به ذكر اين مطلب كه آرامش در حضورديگران يك بازسازي از داستان ساعدي است اكتفا مي كنم وحتي زياد وارد مسائل برداشت سينمايي نمي شوم. كه تا چه اندازه تقوايي توانسته داستان ساعدي را دقيقا به فيلم تبديل كند اما در اين شكي نيست كه در زمان تبديل شدن داستان به فيلم قصه دست خوش تغييراتي شده كه بسيار طبيعي است. زيرا فيلم متعلق به تقوايي است واو نظر و ديدگاه خودرا نسبت به داستان اعمال كرده است وفيلم نگاه تقوايي وامضاي اورا با خود دارد. نگاه ساعدي در داستان نگاهي به وضوح اجتماعي است كه تقوايي در فيلم خود اين نگاه را به نگاهي انسان شناسانه ودروني تر تبديل كرده است. به هر حال ما در مورد فيلم تقوايي صحبت مي كنيم نه داستان ساعدي پس بدون در نظر گرفتن اين پيش زمينه برداشت ادبي وداوري در مورد اين كه تا چه حد اين برداشت موفق بوده به سراغ فيلم(آرامش در حضورديگران) ناصر تقوايي مي رويم. فيلم با صحنه آماده شدن مه لقا براي ورود علي شروع مي شود وبا همبستري اين دو ادامه پيدا مي كند. تقوايي بسيار هوشمندانه واستادانه در سكانس همبستري علي ومه لقا از يك كادر بسته كه تنها بازوان اين دو را نشان مي دهد استفاده مي كند تا رابطه سرد وبي روح اين دو را نشان دهد. همچنين ديالوگ هايي كه بين آن ها ردوبدل مي شود ( عينك مو نشكني- آخ دستم درد گرفت- و...)به خلق اين فضاي سردو حيواني وبي روح بسياركمك مي كند. گويي آنها تنها بر حسب عادت واز سر بي حوصلگي با هم رابطه برقرار مي كنند وهيچ رابطه عاشقانه وعاطفي بين آنها وجود ندارد. با صداي زنگ درب مردي لاغر اندام وسالخورده كه پدر مه لقا ومليحه است همراه با زن جوانش كه معلمي شهرستاني است در پشت درب ظاهر مي شوند.مه لقا علي را به عنوان معلم انگليسي خود معرفي مي كند. معرفي كردن علي به عنوان معلم انگليسي خود معناي عميقي را با خود همراه دارد (رابطه هاي پنهان به اسم معلم سرخانه درجامعه شهري ومدرن امروز) در سكانس بعد مه لقا ومليحه را مي بينيم كه كه دارند سر به سر زن پدر خود منيژه مي گذارند ومنيژه باحالتي خجالت زده ومتعجب از حر كات وسخنان آنان به آنها نگاه مي كند. اين اولين برخورد ما با شخصيت منيژه است. پدر در حال خوردن مشروب است او از روزگار قديم وبزرگ كردن دخترانش مي گويد. وازاوضاع اكنون خود نا راضي است و براي آينده دخترانش نگران است.سرهنگ لب پنجره مي رود وقصد داردخود را به پايين پرت كند كه منيژه ودخترانش اورا نجات مي دهند.اوازتاريكي شهر مي گويد. آري شهربسيار تاريك است. در فيلم شهر خود شخصيتي كاملا مستقل دارد اين شهر است كه باعث سقوط انسان هااز انسانيت ميشود. مفهوم شهر در فيلم گندابيست كه انسانهارا درخود فرو مي برد و در انبوهي از كثافت غرق مي كند. شهر سردو تاريك وبي رحم است. صبح روز بعد منيژه را مي بينيم كه برروي بالكن روي يك صند لي راحتي نشسته است.در فضا سكوتي مرگبار پيچيده و تنها صداي زيق زيق صند لي است كه شنيده مي شود. منيژه به حياط مدرسه اي نگاه مي كند كه خالي وتنهاست گويي اين مدرسه آيينه اي دربرابر شخصيت منيژه است. اوهم مانند آن مدرسه قديمي تنهاست. منيژه به داخل اتاق ميرود وروي سرهنگ را مي پوشاند به او مي گويد هنوز زود است ومي تواند بخوابد اما سرهنگ مي گويد بدترين لحظات زندگي من در خواب گذشته. او از اينكه دستگاه جوجه كشي اش را فروخته وبه شهر آمده ناراضي است ومدام گله وشكايت مي كند. در سكانس بعد سرهنگ درب چمدانش را باز مي كند وبه لباس هاي ارتشي خود با حسرت نگاه مي كند. او به شدت به گذشته خود دلتنگ است. يكي از درخشان ترين سكانس هاي فيلم سكانس رژه سرهنگ در مقابل پادگان است او بعد از آنكه در مقابل چشمان حيرت زده مرد مشروب فروش دوليوان مشروب را يكجا مي خورد در پياده رومقابل پادگان رژه مي رود وگويي درختان خيابان سربازاني هستند كه سرهنگ از آنها سان مي بيند. اين سكانس به وضوح به گذ شته سرهنگ وموقعيت او در گذشته اشاره مي كند و حس نوستالژيك اورا به گذشته نشان مي دهد. سرهنگ پس از اينكه به خانه مي آيد آمنه را درحال سربريدن يك مرغ مي بيند به او حمله مي كند زيرا نمي تواند ببيند كه اكنون حتي كلفت خانه هم از او حساب نمي بردو هركار كه بخواهد مي كند.سكانس مهماني شبانه نيز از مهمترين سكانسهاي فيلم است. تابلوهاي نقاشي كه برروي ديوار آويزان است عكسهايي است از حيواناتي مثل جغد و لاشخورو... در واقع اين تصاويربه نوعي تمثيلي شخصيتهاي افرادي كه در آن مهماني حضور دارند را نشان ميدهند. در سكانس بعد هنگامي كه مليحه ودكتر سپانلوهمراه آن دختر به بيرون مي روند به پيشنهاد دختر آنها به يك جاي دور افتاده مي روند كه در واقع مكان دنجي است كه افراد هرزه براي برقراري روابط نا مشروع به آنجا مي روند هنگامي كه مليحه مي فهمد كجا آمده از دكتر مي خواهد كه بر گردند اما دكتر با آن دختر كه همراه شان است رابطه برقرار مي كند. در اينجا يكي از مهمترين اتفاقات رخ مي دهد مردي به شيشه ماشين سرك مي كشد ودر مقابل ترس مليحه با لحني مظلومانه مي گويد:( من دنبال زنم مي گردم). تقوايي با همين جمله كوتاه آب سردي بر پيكر تماشاگر خود مي ريزد و تكاندهنده ترين سكانس فيلم را خلق مي كند. (مردي كه در روسپي خانه اي به دنبال زنش مي گردد).همان شب آتشي قصد برقراري ارتباط با منيژه را دارد اما با رفتار سرد وتحقير آميز او رو به رو مي شود و سر خورده به خانه اش باز مي گردد. مه لقا وعلي با يكديگر درحالي كه منيژه تنها وخسته در كنار سرهنگ خوابيده به همان رابطه سرد و حيواني خود ادامه مي دهند. فردا صبح جاي منيژه را بر روي آن صندلي راحتي كه گويي صندلي سرخوردي و افسردگي است مليحه گرفته است وبا همان نگاه حسرت آلود به رفتن پدر به بيمارستان نگاه مي كند. گويي مي داند كه ديگر هيچ گاه اورا نخواهد ديد. دكتر سپانلو با مليحه تماس مي گيردهنگام جواب دادن به تلفن در پشت سر مليحه عكس يك لاشخور قرار دارد كه اين عكس در واقع نشان دهنده شخصيت پست دكتر سپانلو از ديد مليحه و تماشاگران است. در اتوموبيلي كه دارند سرهنگ را به تيمارستان مي برند مسعود پشت فرمان نشسته واز آينه نگاه هاي زننده اي به منيژه مي كند او منيژه را مانند همان دختر هاي مهماني تصور مي كند كه هر گاه كه اراده كند مي تواند به او دسترسي داشته باشد و سرهنگ را جنازه اي بيش نمي پندارد. در حياط تيمارستان صداي كلاغ ها غوغا مي كند و فضايي منحوس وگورستان گونه را تداعي مي كند. گويي سرهنگ به گورستان مي رود تا براي هميشه فرا موش شود. در پشت شيشه اتاق سرهنگ مردي ايستاده وبا نگاهي حسرت بار به منيژه وسرهنگ نگاه مي كند. او همان مرديست كه آن شب مخوف در بيابان به دنبال زنش مي گشت و اكنون كارش به تيمارستان كشيده . اين بار هم تقوايي با استفاده از آن مرد موقعيتي را خلق مي كند كه نشان از وفاداري منيژه به سرهنگ دارد. و بار ديگر وفادا ري او را تقد يس مي كند . آن مرد پشت شيشه هم آرزو مي كند كه اي كاش من هم زني مانند او داشتم. سكانس بعدي سكانس بسيار مهم رستوران است كه ما باشخصيت هاي آتشي سپانلو وعلي بيشتر آشنا مي شويم.آتشي از دست همه چيز ناراحت است وخود را به ته خط رسيده مي بيند. سپانلو عقيده دارد كه هيچ كدام از انسان هاي اطرافشان ارزش اين را ندارند كه برايشان دل بسوزانيم. در همان كافه در پشت سر آنها مردي با كت وشلوار وكراوات نشسته است كه دارد يك روزنامه انگليسي زبان را مي خواند او هم از نماينده گان همين انسانهاي روشن فكر است كه به انزوا كشيده شده و تنها براي او ژست روشن فكري باقي مانده. آتشي در بين حرف هايش با انگشت اشاره به دوربين اشاره مي كند ومي گويد:(ببين روزگار از يك آدم چه آشغال بي مصرفي ساخته كثافتي كه به خاطر زنده موندن به هر راه حل مسخره اي تسليم ميشه). او به ظاهر دارد به علي اشاره مي كند اما در واقع انگشت اشاره او رو به تماشاگران است او در واقع دارد به روشنفكراني كه در بيرون ما به اضاي خارجي دارند اشاره مي كند كساني كه اكنون در حال تماشاي فيلم اند. هنگامي كه مه لقا به علي مي گويد از او باردار است علي به او مي گويد با او ازدواج خواهد كرد. همين وعده كوتاه كافيست تا شادي مفرط مه لقا را ببينيم. كه اين شادي كودكانه با فيلم برداري زيباي منصور يزدي به زيبايي به تصوير كشيده مي شود. اما در اتاق بغل مليحه رگ دستش رازده وخون دوروبر اورا گرفته است گربه اي كه مانند اطرافيان مليحه است حتي از خون او هم نمي گذرد وخون اورا مي ليسد. تنها كسي كه بر سر گور مليحه بيش از حد گريه مي كند مه لقاست زيرا او ديگر خود را تنها ترين مي بيند. هنگامي كه منيژه از گورستان خارج مي شود دوربين همراه او از ميان عكس هايي كه بر سر قبرهاست عبور مي كند و بر روي عكس پسر جواني كه بسيار شبيه به سرهنگ است وگويي جواني هاي خود اوست متوقف مي شود. اين تصوير نشان مي دهد كه سرهنگ وجواني هايش وتمام خاطراتش به گور تاريخ سپرده خواهد شد. به زيبايي سكانس گورستان به تيمارستان كات مي شود طوري كه اين دو را يكي نشان ميدهد. در پلاني بسيار زيبا وعميق هنگامي كه منيژه درب اتاق سرهنگ رادر تيمارستان باز مي كند با آتشي مواجه مي شود كه به جاي سرهنگ او روي تخت نشسته است. او اكنون به جمع ديوانگاني پيوسته كه در اين تيمارستان بستري اند. به را حتي مي شد چنين سرنوشتي را براي آتشي پيش بيني كرد. فردي كه به دليل عقايد خود از همه چيز سرخورده است ديگر جايي بهتر از اينجا نمي تواند پيدا كند. اين سرنوشت محتوم تمام افراديست كه تفكراتي شبيه به آتشي دارند دير يا زود. منيژه به اتاق مسعود مي رود او در حال بازي است وهيچ توجهي به منيژه نمي كند. گويي او هميشه در حال بازي است بازي با سرنوشت انسان هاي اطرافش. منيژه سرهنگ را دراتاق شماره 13 ميابد اتاقي كه از نامش مي توان حدس زد چگونه اتاقيست. او سرهنگ را تميز ومرتب مي كند. سرهنگ از او آب مي خواهد درحالي كه همان مرد ديوانه كه در بيابان به دنبال زنش مي گشت باز به آنها نگاه مي كند. منبژه دستانش را زير آب مي گيرد وبا دستانش به سرهنگ آب مي دهد و سرهنگ به مانند همان مرغي كه به هنگام كشتن آمنه به او آب ميداد سر در دستان منيژه خم ميكند تا آخرين آب را بخورد. آري او خواهد مرد تا از اين دنياي سياه و كثيف نجات پيدا كند. (محمد ثقفی)

 

كلوزآ پ( نگاهی به شخصيت های فيلم) 

 

سرهنگ: يك سرهنگ بازنشسته كه كه تمام عظمت خود را از دست داده وديگر كسي مانند گذشته از او حساب نمي برد و به قول خودش حتي كلفت خانه براي حرفش تره هم خورد نمي كند. او تمام گذشته خود را برباد رفته تصور مي كند.واز آينده نا اميد است و ديگر هيچ دست آويزي در زندگي ندارد. حتي دستگاه جوجه كشي خود را در شهرستان كه آخرين دستاويزش بوده از دست داده.او سقوط دخترانش را در جلوي چشمانش مي بيند اما نمي تواند كاري از پيش ببرد. سرهنگ ميميرد تا از اين دنياي كثيف كه روز به روز به سقوط نزديك تر مي شود رهايي پيدا كند.

منيژه: معلم ساده شهرستاني است كه كاملا عفت و نجابت خود را در ميان اين همه سياهي و فساد حفظ كرده وتا به آخر پاك ومطهر مي ماند. او بي آنكه حتي بداند چرا با سرهنگ ازدواج كرده عاشقانه از او پرستاري مي كند. او به قول خودش همين جوري و فقط با گفته رئيس مدرسه با سرهنگ ازدواج كرده وهيچ رابطه عشقي از گذشته بين آن ها نبوده. اما تمام زندگي و جوانيش را به پاي سرهنگ مي گذارد و به او وفادار مي ماند. در واقع منيژه نشان مي دهد ازدواج هاي سنتي بسيار پايدار تر از اين روابط كثيفي است كه قبل از ازدواج بين افراد بر قرار مي شود وپايان محتومي را پيش رو دارد.

مه لقا: دختر كوچك سرهنگ دختر بسيار ساده دل وزود با وريست. وبا آنكه مدتي است در شهر زندگي مي كند و به ظاهر خود را فردي متمدن مي داند اما هنوز در عمق چهره او مي توان همان دختر ساده شهرستاني را ديد. دختري كه فريب علي را مي خورد واز او باردار مي شود. او هم مانند خواهرش ندانسته در گرداب سقوط و منجلاب تباهي فرو مي رود.

مليحه: دختر بزرگ سرهنگ كه او هم مانند خواهرش داراي ظاهري مترقي اماباطني شهرستاني وساده لوح است. او هم سقوط مي كند اما او از خواهرش شكننده تر است واصلا انتظار چنين برخوردي را از دكتر سپانلو ندارد و وقتي خود را كاملا در عمق اين منجلاب مي بيند آگاهانه دست به خود كشي مي زند.

آتشي: او نماينده نسل روشنفكريست كه با تفكرات به قول خودشان متمد نانه و روشنفكرانه با مسائل اجتماع برخورد مي كنند و هنگامي كه خود را در مقابل مسائل وروابط انساني ناتوان مي بينند به جنون كشيده مي شوند. در واقع سرنوشت آتشي نشان دهنده سرنوشت محتوم اين گروه از روشنفكران جامعه است. او مي پندارد چون متمدنانه فكر مي كند پس مي تواند صاحب همه چيز باشد و تمام قواعد سنتي جامعه اطرافش را زير پا بگذارد.در واقع فيلم در مورد سقوط اين نوع تفكرات نادرست است.

مسعود: او هم از همفكران آتشي است ودير يا زود به سرنوشت او دچار مي شود. اما در فيلم به شخصيت او كمتر پرداخته شده اما در داستان ساعدي او جاي بيشتري دارد. او براي انسان هاي اطرافش هيچ ارزشي قاعل نيست و به آنها به چشم يك موجود پست نگاه مي كند. دكتر سپانلو و علي هم تفكراتي مانند او دارند.

چرا شاهكار؟ بدون شك فيلم آرامش درحضور ديگران يك شاهكار است و حتي با كمي اغراق مي توان آن را بهترين فيلم سينماي قبل از انقلاب ايران دانست. آرامش درحضور ديگران حكايت انسان هايي است كه به ظاهر در اوج قرار دارند و خود را مالك همه چيز وهمه كس مي دانند. اينان فكر مي كنند دنيا با تفكرات آنان است كه مي چرخد اما غافل اند از اينكه آنها دارند از نردباني بالا مي روند كه بالا رفتن از آن محكوم به سقوط است. اين فيلم تصوير گر جامعه ديروز امروز وحتي فرداي ايران است. روشنفكراني كه تنها پوست عوض مي كنند اما در طول زمان ها تفكرات شان همان هاست واين فيلم روايت گر سقوط هميشگي اين نوع تفكرات واين نوع جوامع است وبه همين دليل است كه فيلم آرامش درحضور ديگران به هيچ عنوان تاريخ انقضا ندارد. معاد له ايست كه هميشه جوابي يكسان ودرست دارد. اين فيلم نسخه پيچيده شده اي براي تمام بيماران هميشگي تمام جوامع بشري به خصوص روشنفكران ايراني است كه به غلط و از روي ناداني با سنت هاي درست وحتي مسائل ديني مخالفت مي كنند. وهمين بي زمان وبي مكان بودن فيلم است كه آن را تبديل به يك شاهكار هميشه ماندگار مي كند.

نوشته شده توسط محمد ثقفی در ساعت 10:38 قبل از ظهر | لینک  | 

سينما,عشق وديگرهيچ

جوزپه تورناتوره فيلم ساز خوش ذوق ايتالياييست كه شاگرد بزرگي چون لوكينو ويسكونتي بوده . در فيلم هاي او به وضوح ميتوان رد پاي همان سينماي نئورئاليسم ايتاليا را يافت. كه بزرگاني چون دسيكا آنتونيوني ويسكونتي و ديگران آغاز گر آن بودند. و اكنون پس از سالها سينماي ايتاليا با داشتن فيلم سازي چون جوزپه تورناتوره به نوعي مي تواند ادامه همان سينماي نئورئاليسم را در سينماي مدرن ايتاليا شاهد باشد. فيلم سينما پاراديزو از زيباترين فيلم هاي تورناتوره است كه به روايت زندگي يك فيلمساز مشهور ايتاليايي(سالواتوره) از دوران كودكي و بلوغ تاجواني و بزرگ سالي مي پردازد ودر اين ميان چگونگي شكل گيري عشق به سينما در او را به نمايش مي گذارد.سه تم اصلي فيلم كه باعث زيبايي هرچه بيشتر آن مي شود عشق نوستالژي و سينما است. فيلم با زندگي روزمره فيلمساز بزرگي شروع مي شود كه اكنون به تمام آرزو هاي سينمايي اش رسيده و امروز ديگر تبديل به يك فيلم ساز مشهور شده. مادرش او با او تماس مي گيرد وبه او ميگويد كه او بايد خودش را براي خاك سپاري يكي از اقوامشان به روستاي محل زندگيش درگذشته برساند. از اينجاست كه سالواتوره تمامي خاطرات دوران كودكي و جوانيش را به ياد مي آورد وما را هم در لذت بردن از اين خاطرات زيبا سهيم مي كند. اكنون سالواتوره كودكي كنجكاو وبازي گوش است ودوست دارد از همه چيز سردر بياورد. دوران كودكي سالواتوره مواجه مي شود با ورود سينما به روستا. تنها سينماي روستا سينمايي است به نام ( سينما پاراديزو). كه هر شب در آن فيلم پخش مي شود آپارات چي اين سينما پيرمردي مهربان است كه سالواتوره به زودي و با پا فشاري با اودوست مي شود. تنها كشيش روستا روزها فيلم هارا مي بيند وبه آپارات چي دستور سانسور قسمت هاي غير اخلاقي فيلم هارا مي دهد. سالواتوره كه اكنون با كشف كردن سينما احساس مي كند پنجره جديدي در زندگي روبه او باز شده هر شب به سينما مي رود ودر آپارات خانه به فيلم ها و دستگاه آپارات با تعجب نگاه مي كند. او دوست دارد خودش كار با اين دستگاه را ياد بگيرد كه بااسرار موفق به راضي كردن مرد آپارات چي ميشود. دوستي آپاراتچي مهربان با سالواتوره در فيلم تبديل به يكي از زيبا ترين وماندگارترين دوستي هاي تاريخ سينما مي شود. اين دوستي كه به علت يتيم بودن سالواتوره ( پدرش را در جنگ از دست داده) تشديد مي شود آرام آرام تبديل به عشق پسر نسبت به او ونسبت به سينما مي شود. سالواتوره نگاتيو هاي بريده شده ( سانسور شده) را از سينما مي دزدد و در خانه با نور شمع به تماشاي آنها مي نشيند. اعمال سالواتوره مورد مخالفت شديد مادر او قرار مي گيرد كه با وساطت پير مرد حل مي شود. به هر حال دوران كودكي وبلوغ سالواتوره با تماشاي فيلم هاي آن دوره(فيلم هاي نئو رئاليسم ) سپري مي شود واو وارد دوران نوجوانيش مي شود. اكنون او ديگر كاملا به كارهاي آپارات خانه وارد شده وكارهاي آن را به تنهايي انجام مي دهد. در اين دوران او عاشق دختري مي شود كه اين عشق باعث مي شود مسير زندگيش تغيير كند. هنگامي كه او از سربازي باز مي گردد ديگر سينما تعطيل شده . اما او با همكاري پير مرد كه اكنون ديگر نابيناست( چشمانش را در آتش سوزي سينما از دست داده) سينما را راه اندازي مي كند. اين تمام خاطرات سالواتوره است اكنون او به فيلم ساز بزرگي مبدل شده كه به روستاي خود باز مي گردد و تمامي خاطراتش را مرور مي كند. حتي با آن دختري كه در نوجواني عاشقش بوده ملاقات مي كند.و تمامي آن صحنه هاي سانسور شده را در ويرانه هاي سينما ميابد وبا خود به روم مي برد. سينما براي هميشه در پيش چشمان مردم روستا كه از آن خاطرات بسياري دارند منهد م مي شود. اين خلاصه اي هر چند ناقص از فيلم سينما پاراديزو بود. اما فيلم سرشار است از لحظه هاي ديدني جذاب نوستالژيك وعاشقانه صحنه هايي كه فقط بايد ديد واز ديدن آن ها لذت برد. صحنه هايي مانند دعواهاي مردم در سينما شير دادن مادر به فرزندش در هنگام ديدن فيلم هجوم مردم به سالن براي ديدن فيلم ويا صحنه هاي سانسور فيلم توسط كشيش ويا آن مردي كه آنقدر فيلم راد يده كه ديالوگ هايش را حفظ است وپيشاپيش مي گويد و حتي آن سكانس بسيار زيبا و ماندگار كه پيرمرد وسالواتوره فيلم را بر روي ديوارخانه مردم نمايش مي دهند.سينما پاراديزو به وضوح فيلميست در ستايش سينما.فيلمي عاشقانه كه از زندگي در سينما وبراي سينما مي گويد.در اواخر فيلم مادر سالواتوره به او مي گويد:( وفاداري باعث ميشود كه انسان هميشه در زندگي تنها بماند)اين يكي از مهم ترين ديالوگ هاي فيلم است كه وفاداري سالواتوره به سينما را بار ديگر براي ما ياد آوري مي كند. به هر حال همان طور كه گفتم سينما پاراديزو فيلميست كه بايد ديد و در سخن نميتوان از زيبايي هايش گفت. اما به تمام كساني كه از ديدن اين فيلم لذت برده اند پيشنهاد مي كنم فيلم مالنا ساخته همين كارگردان ( جوزپه تورناتوره) را هم ببينند تا لذت شان تكميل و حتي چندين برابر شود. (محمد ثقفی)

نوشته شده توسط محمد ثقفی در ساعت 10:28 قبل از ظهر | لینک  |